من خواهم خود را خلاص توانم دادن . و در حال غل از دست و پاى برداشت باذن اللّه و گفت : يا زهرى ، من با ايشان باشم تا دو منزل .
چهار شب بر آمد كه موكّلان با مدينه آمدند به طلب وى و گفتند كه :
بندها به سلامت بىكسر و فتحى و بندى آنجا نهاده است و وى پديد نيست . مدّتى بر آمد . من پيش عبد الملك رفتم . از من خبر امام پرسيد . گفتم :
وى در آن انديشه نيست كه تو را خاطر است و وى مشغول است به عبادت .
عبد الملك گفت : حبّذا شغله . و نعم ما شغل به . و زهرى امام را به زين العابدين خواندى .
عبد الملك گفت كه : آن روز كه ايشان وى را گم بكردند ، علىّ بن الحسين عليهما السّلام در پيش من آمد و مرا گفت : و ما انا و انت ؟ ! من گفتم : پيش من باش . وى گفت : نمىخواهم . اين بگفت و بيرون رفت و از خوف و هيبت او جملهء اعضاى من مىلرزيد . « 1 »
باقر عليه السّلام گويد كه : پدرم سه شبانه روز روزه بداشت بىافطار .
بعضى مردم با وى گفتند كه : امشب طعام بخور . امام عليه السّلام گفت : امشب رسول عليه السّلام پيش من بود و شير به من داد و من بخوردم . جمعى حاضران بر آن انكار كردند به دل . امام به فراست امامت بدانست . طشت بخواست و قى بكرد . شير از حلق وى بر آمد . « 2 »
علىّ بن زيد گويد كه : با سعيد بن المسيّب گفتم : نفس زكيّه علىّ بن الحسين عليهما السّلام بود . گفت : اى و اللّه . و اين معروف است . علىّ بن زيد گويد : من گفتم : پس تو چرا به جنازهء وى حاضر نيامدى ؟ سعيد گفت : من
هامش
( 1 ) - الثاقب / 353 - 354 ، حلية الاولياء 3 / 135 ، كشف الغمّه 2 / 263 ، نزهة الكرام 2 / 673 .
( 2 ) - الثاقب / 355 .