مرا كه خير الخلايق را به مادر و پدر ، به نفس خويش بكشتم رضاى تو را .
يزيد خشم گرفت و گفت : چون دانستى كه وى خير الخلايق است ، چرا كشتى ؟ ! بفرمود تا گردن آن لعين بزدند و اعضاى وى پاره پاره مىسوختند تا آخر جمله سوخته شد .
چون سر حسين عليه السّلام در طشت زرّين پيش يزيد ملعون بنهادند ، قضيب بر دست داشت بر ثناياى حسين عليه السلام مىزد و اين شعر مىگفت :
ليت اشياخى ببدر شهدوا * جزع الخزرج من وقع الاسل
لاهلّوا و استهلّوا فرحا * ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل
قد قتلنا الشّيخ من اشياخهم * و عدلناهم ببدر فاعتدل
لست من خندف ان لم انتقم * من بنى احمد ما كان فعل
ابو برزة الاسلمى حاضر بود . بر پاى خاست و گفت : دور كن قضيب از موضعى كه بىحدّ و عدّ رسول عليه السّلام را ديدم كه بوسهها بر آنجا مىداد . يزيد كافر بفرمود كه وى را از آنجا به خلاقت بيرون كردند .
چون يزيد سكينه دختر على را بديد ، شكرانهء خداى بكرد به موت و قتل على و حسن و حسين . امّ كلثوم گفت : يا ابن معاويه و اى پسر هند جگرخواره و ملاذ و كهف نفاق و بقيّة الاحزاب ، اگر تو به مرگ حسين عليه السّلام خرّم شدى ، دير است كه تو ديدى رسول صلّى اللّه عليه و آله را كه حسين عليه السّلام را بر دوش داشتى و بوسهها دادى و گفتى : يا بنىّ يقتلك الفئة الباغية و اولاد اعياى . واى بر آن كس كه رسول خصم وى باشد به روز قيامت !
يزيد روى به سكينه كرد و گفت : تو كيستى ؟ گفت : من سكينهام دختر