تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
عبد اللّه عبّاس برخاست و طلب كرد و بيافت . گفت : يا امير المؤمنين طلب كردم بيافتم . امير المؤمنين تكبير كرد و به هروله بر سر آن آمد و گفت : يا بن عبّاس ، عيسى با حواريان اينجا رسيد و آهوان گرد وى جمع آمدند و گريه كردند . و حواريان به موافقت عيسى عليه السّلام گريه كردند و ندانستند كه اين چه موضع است و عيسى چرا مىگريد تا عيسى گفت : فرخ ابن الفرخة رسولى كه بعد از من بود احمد نام ، فرزندان وى اينجا برسند با عورات و اقربا و مردان و مواليان ، مردان را اينجا بكشند و عورات را به بردگى ببرند . و آن ظباء « 1 » اين بعر بينداختند چنين بويا . عيسى عليه السّلام آن را ببوييد و جمع كرد و گفت : اللّهمّ ابقه حتّى يدركها ابو هذا الفرخ فيكون له عزاء و سلوا . به دعاى عيسى تا امروز بماند و از طول مدّت زرد شد . پس گفت : لعنت خدا بر قاتل وى باد و خامل وى و خاذل وى و معين بر وى ! و بسيارى بگريست . و ما جمله بگريستيم . پس ، از آن بعر پاره‌اى به من داد و گفت : اين را نگاه‌دار . چون اين بعر خون بسته گردد ، بدان كه حسين را بكشتند و دفن كردند . عبد اللّه بن عبّاس گويد : من اين عظيم نگاه مىداشتم چنان كه عزيزترين چيزى كه نگاه دارند و در كنارهء آستين خويش بسته بودم آن را . تا روزى بيدار شدم خون گرديده بود و آستينم رنگ خون گرفته . من بترسيدم و اوّل صبح بود و از خانه بيرون آمدم . مدينه را ديدم تاريك شده . و در آن روز هيچ چيز در مدينه روشن نبود و آفتاب منكسف بر آمد . و ديوارهاى مدينه ديدم سرخ شده چنان كه خونين كرده . من به گريه بنشستم و گفتم : و اللّه قتل الحسين . و آن روز عاشورا بود . به خدا كه على عليه السّلام مرا هيچ خبر
هامش
( 1 ) - ظباء : جمع ظبى : آهو .