و فاطمه دختر اسد بن هاشم هستند ، و جدّ ايشان رسول خدا ، صلوات الله عليه ، است و زبان هر كس را كه بخواهد افتخار كند بند مى آورد و بر همه چيره است . هر فضيلتى را كه مى خواهى بگو و هر چه را مى خواهى مطرح كن كه آنان را داراى آن فضيلت خواهى ديد .
بنى هاشم مى گويند و اگر افتخار به نيرو و قوت و در هم شكستن پهلوانان و فرو گرفتن دليران باشد ، شما كجا همچون محمد بن حنفيه داريد و خود اخبار او را شنيدهايد كه دامن زرهى را كه بلند بود جمع كرد و با يك حركت و كشش آن را قطع كرد ، و خودتان داستان پهلوانى را كه پادشاه روم براى افتخار كردن به اعراب پيش معاويه فرستاده بود شنيدهايد و اينكه محمد بن حنفيه نشست و قرار شد كه آن پهلوان او را از زمين بلند كند و او نتوانست ، گويى كوهى را مى خواست تكان دهد ، سپس پهلوان رومى بر زمين نشست تا محمد او را از جاى بردارد و محمد او را بلند كرد و بالاى سر خود برد و بر زمين كوبيد . اين نيرو همراه با شجاعت مشهور و فقه در دين و بردبارى و صبر و سخن آورى و علم به جنگها و خون ريزيهاى آينده و خبر دادن از امور پوشيده بود ، تا آنجا كه مدعى شدند او مهدى است .
بنى هاشم مى گويند : وانگهى ميان قبيله و خاندان ما مردان ديگرى هستند كه شما امثال ايشان را هرگز نداريد ، كه از جملهء ايشان اميران ناحيهء ديلم و طبرستان هستند يعنى ناصر كبير ، حسن اطروش بن على بن حسن بن عمر بن على بن عمر اشرف بن زين العابدين ، و او كسى است كه ديلم و طبرستان به دست او اسلام آورد . و ناصر صغير كه احمد بن يحيى بن حسن بن قاسم بن ابراهيم بن طباطبا است و برادرش محمد بن يحيى كه ملقب به مرتضى است و پدرشان يحيى بن حسين ملقب به هادى است . از اعقاب ناصر كبير بايد از جعفر بن محمد بن حسن ناصر كبير نام برد كه ملقب به ثائر بوده است . ايشان اميران نواحى طبرستان و گيلان و گرگان و مازندران و نواحى ديگر بودهاند و مدت يكصد و سى سال بر آن مناطق حكومت كردند و به نام خود درهم و دينار زدند و به نام ايشان بر منبرها خطبه خوانده شد و با پادشاهان سامانى جنگ كردند و لشكرهاى آنان را در هم شكستند و فرماندهان سامانى را كشتند . هر يك از اين افراد به مراتب مهم تر و دادگرتر و با انصاف تر و پارساتر و سخت گيرتر در امر به معروف و نهى از منكر از بنى اميه است ، ديگر از افرادى كه همچون ايشان شمرده مى شوند ، داعى كبير و داعى صغير ، دو امير ناحيهء
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 420
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٢٠