تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
خثعم براى بازرگانى به مكه آمد ، دخترش به نام قتول كه از زيباروترين زنان بود همراهش بود . نبيه بن حجاج سهمى او را به زور از چنگ پدرش بيرون كشيد و به خانهء خود برد . به پدر گفتند متوسل به افراد پيمان « حلف الفضول » شو . او پيش ايشان شكايت برد . آنان پيش نبيه آمدند و گفتند : دختر اين مرد را بيرون بياور . در آن هنگام نبيه به ناحيهء دور افتاده‌اى از مكه پناه برده بود و آن دختر هم همراهش بود . آنان به نبيه گفتند : اگر چنين نكنى ما كسانى هستيم كه ما را مى شناسى . نبيه گفت : اى قوم اجازه دهيد يك امشب را از او بهره‌مند شوم گفتند : خدايت زشت بدارد كه چه نادانى . نه ، به خدا سوگند كه به اندازه يك بار دوشيدن زن شيرده هم مهلت نمى دهيم . نبيه قتول را پيش آنان آورد و ايشان او را به پدرش سپردند و نبيه در اين مورد قصيدهء بلندى سروده است كه ضمن آن مى گويد : يارانم شامگاه رفتند و نتوانستم بر قتول سلامى دهم و نتوانستم از ايشان وداع كنم ، وداعى پسنديده . داستان بارقى را هم زبير بن بكّار چنين آورده است : كه مردى از تيرهء ثماله قبيله ازد به مكه آمد و كالايى به ابىّ بن خلف جمحى فروخت . و او در پرداخت بهاى آن امروز و فردا مى كرد و ابى بن خلف مردى نكوهيده و بد آميزش بود . آن مرد ثمالى پيش افراد حلف الفضول آمد و به ايشان خبر داد . گفتند : پيش او برگرد و بگو كه پيش ما آمده‌اى ، اگر حق ترا داد كه چه بهتر و گرنه پيش ما برگرد . آن مرد پيش ابىّ بن خلف رفت و به او گفت كه اهل حلف الفضول چه گفته‌اند . ابىّ حق او را به او داد و آن مرد ثمالى چنين سرود : آيا سزاوار است كه ابى بن خلف در مكه به من ستم ورزد و حال آنكه نه قوم من و نه يارانم پيش من هستند ، قوم خودم قبيلهء بارق را صدا زدم كه پاسخم دهند ولى ميان من و قوم من چه بيابانها و صحراهايى فاصله است ، اى بنى جمح ، حلف الفضول به شما اجازهء ستم به من نمى دهد و حق با زور گرفته مىشود . اما داستان حلف الفضول و شرف و اهميت آن را هم زبير بن بكّار در كتاب خود چنين آورده است : بنى سهم و بنى جمح اهل ستم و ستيز بودند و چون بسيار ستم كردند ، بنى هاشم و بنى مطلّب و بنى اسد و بنى زهره و بنى تميم جمع شدند كه پيمان بندند و