عبد المطلّب گفت : اى حذافه صداى خودت را به گوش من برسان . او گفت : اى ساقى حاجيان ، پدر و مادرم فدايت باد ، من اينجا هستم و اينك مرا پشت سر خود بر مركوبت سوار كن و عبد المطلّب چنان كرد تا وارد مكه شدند و حذافه آن شعر را سرود .
زبير بن بكّار مى گويد : عبد الله بن معاذ از معمر از ابن شهاب براى من نقل كرد كه مى گفته است نخستين مسألهاى كه از عبد المطلّب سر زد و بر زبانها افتاد و موجب شهرت او شد اين بود كه افراد قريش از بيم اصحاب فيل از منطقهء حرم گريختند و عبد المطلّب كه هنوز نوجوانى بود گفت : به خدا سوگند من از حرم خداوند بيرون نمى روم كه عزت را در جاى ديگر جستجو كنم . او كنار خانه كعبه نشست و قريش همگى از پيش او رفتند و عبد المطلّب اين ابيات را سرود : بار خدايا هر كس از حريم خود دفاع مىكند ، تو هم حرم خود را حمايت فرماى ، هرگز مبادا كه صليب و قدرت ايشان بر قدرت تو پيروز شود . عبد المطلّب همچنان در حرم پايدار ماند تا خداوند فيل و اصحاب آن را نابود فرمود ، قريش برگشتند و عبد المطلّب به سبب پايدارى خود و بزرگداشتى كه نسبت به حرم خدا معمول داشته بود در نظر ايشان سخت بزرگ شد .
در همان روزگار كه پسر بزرگ عبد المطلّب ، يعنى حارث ، به سن بلوغ رسيده بود ، عبد المطلّب خوابى ديد كه به او گفته شد چاه زمزم را كه چيز پوشيده و نهانى آن پير بزرگ است حفر كن . عبد المطلّب بيدار شد و عرضه داشت بار خدايا اين موضوع را براى من روشن فرماى ، بار ديگر در خواب ديد كه مى گويند تكتم را حفر كن ، ميان چرك و خون و جايى كه كلاغ كنار لانه مورچگان و مقابل بتهاى سرخ رنگ منقار بر زمين مى زند . عبد المطلّب برخاست و به مسجد الحرام رفت و نشست و منتظر نشانههايى كه به
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 378
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٧٨