و همين نام بر او باقى ماند و شيبه فراموش شد .
زبير بن بكّار در اين باره روايت ديگرى هم نقل مىكند و مى گويد : سلمى مادر عبد المطلّب ميان مطلّب و پسر خويش حايل شد و ميان آن دو در آن مورد بگو و مگويى رخ داد و مطلّب پيروز آمد و اين چنين سرود : « در حالى كه پسر بچههاى قبيله نجار برگرد شيبة الحمد تير اندازى مى كردند و مسابقه مى دادند ، او را شناختم . . . » شعرى را هم كه حذافة سروده است و آن را شيخ ما ، ابو عثمان جاحظ ، آورده بود زبير بن بكّار هم در كتاب نسب خويش آورده و ابيات ديگرى هم افزون از آن نقل كرده است ، و ضمن آن چنين آورده است : « افراد كامل و دو مويه ايشان بهترين افراد كامل هستند و نسل ايشان همچون نسل پادشاهان است كه نابود نمى شود و كاستى نمى پذيرد . . . » زبير بن بكّار مى گويد : در مورد سبب سرودن اين شعر ، محمد بن حسن از محمد بن طلحه از پدرش براى من چنين نقل كرد كه گروهى از مسافران قبيله جذام كه به حج آمده بودند و از مكه بر مى گشتند ، در بخش بالاى مكه مردى از همراهان خود را گم كردند و او را از دست دادند . آنان با حذافة عذرى برخوردند ، او را با ريسمان بستند و با خود بردند . ميان راه ، عبد المطّلب ، كه در آن تاريخ كور شده بود ، از طايف برمى گشت و پسرش ابو لهب براى عصا كشى همراهش بود ، حذافة همين كه چشمش به عبد المطلّب افتاد او را صدا زد ، عبد المطّلب به پسرش گفت : اين كيست گفت : حذافة است كه با ريسمان بسته شده و همراه گروهى از مسافران است .
عبد المطلّب گفت : خود را به آنان برسان و بپرس كه موضوع او و ايشان چيست . ابو لهب خود را به آنان رساند و ايشان موضوع را به او گفتند . او پيش پدر برگشت و خبر داد . عبد المطلّب به ابو لهب گفت : چه چيزى - پول و كالايى - همراه دارى گفت : به خدا سوگند كه چيزى همراه ندارم . عبد المطلّب گفت : اى بى مادر پيش ايشان برو و خود را گروگان بگذار و آن مرد را آزاد كن . ابو لهب پيش آنان رفت و گفت : شما ميزان مال و چگونگى بازرگانى مرا مى دانيد و من براى شما سوگند مى خورم كه بيست اوقيه زر و ده شتر و يك اسب به شما خواهم پرداخت و اينك رداى مرا گروگان بپذيريد . آنان پيشنهاد او را پذيرفتند و حذافه را آزاد كردند . چون ابو لهب حذافه را همراه خود آورد و نزديك عبد المطلّب رسيدند ، عبد المطلّب صداى ابو لهب را شنيد ولى صداى حذافه را نشنيد و بر ابو لهب فرياد كشيد و گفت : سوگند به حق پدرم كه تو سركشى ، برگرد كه بى مادرى . ابو لهب گفت : پدر جان اين مرد همراه من است .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 377
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٧٧