براى جنگ مردانى ديگرند ، مردان جنگ دليران استوارى هستند كه خويشتن را ناگهان در آوردگاه مى افكنند ، و بيمها آنان را سست نمى كند ، سوار كار سرا پا مسلح را هنگامى كه ميان فرومايگان و درماندگان مى گريزد با شمشير خود فرو مى كوبند ، اى پسر هند كمر بندهايت را براى مرگ استوار ببند و آرزوها ترا از حقيقت بيرون نبرد ، اگر زنده بمانى سپيده دمان كارى خواهد بود كه از بيم آن دليران خويشتندارى و پرهيز مى كنند . . . گويد : چون شعر اشتر به آگهى معاويه رسيد ، گفت : شعرى ناهنجار از شاعرى ناهنجار كه سالار و بزرگ مردم عراق و برافروزندهء آتش جنگ ايشان و آغاز و انجام فتنه است . اينك چنين مصلحت مى بينم كه سخن خود را با على تكرار كنم و از او بخواهم كه مرا در شام مستقر دارد ، هر چند كه اين موضوع را براى او نوشتهام و نپذيرفته است و پاسخ نداده است . اينك براى بار دوم مى نويسم و در دل او شك و رحمت برمى انگيزم . عمرو بن عاص ، در حالى كه مى خنديد ، گفت : اى معاويه تو كجا و فريب دادن على كجا . معاويه گفت : مگر ما همگى فرزندزادگان عبد مناف نيستيم گفت : چرا ولى نبوت از ايشان است و نه از تو ، اگر هم مى خواهى بنويسى ، بنويس . معاويه همراه مردى از قبيلهء سكاسك به نام عبد الله بن عقبه كه از پيكهاى عراقيان بود ، اين نامه را براى على ( ع ) نوشت : اما بعد ، اگر تو مى دانستى كه جنگ در مورد ما و تو به اينجا رسيد كه رسيده است و اگر ما مى دانستيم كه چنين مىشود ، با يكديگر به جنگ نمى پرداختيم ، و هر چند كه در اين كار بر عقل و خرد ما چيره شدند ولى هنوز چندان باقى مانده است كه بر آنچه گذشته است پشيمان باشيم و نسبت به آنچه باقى مانده است به فكر اصلاح باشيم و سازش .
من از تو خواسته بودم بدون اينكه ملزم به بيعت و فرمانبردارى از تو باشم ، شام را به من واگذارى . اين كار را نپذيرفتى و خداوند آنچه را كه تو بازداشتى به من ارزانى فرمود . امروز هم همان چيزى را كه ديروز خواسته بودم از تو مى خواهم . من از زندگى آرزويى جز همان آرزو كه تو دارى ندارم ، از مرگ هم افزون از آنچه تو بيم دارى بيم ندارم . به خدا سوگند سپاهيان كاسته شدهاند و مردان از ميان رفتهاند و ما فرزندان عبد مناف بر يكديگر فضيلتى نداريم ، جز اين فضيلت كه عزيزى خوار و آزادهاى برده نگردد ، و السلام .
چون نامهء معاويه به على ( ع ) رسيد آن را خواند و گفت : جاى شگفتى از معاويه و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٢٧