كمى شمار فرو گرفت و ايشان پس از تحمل درماندگى و رنج بسيار تسليم شدند .
فيروز اسير شد و به اخشنوار پيشنهاد كرد بر او و باقيماندگان سپاهش منّت گزارد و آزادشان سازد و فيروز عهد و پيمان الهى مىكند كه ديگر هرگز تا زنده باشد با آنان جنگ نكند و ميان كشور خود و كشور ايشان مرزى را مشخص كند كه سپاهيانش از آن نقطه تجاوز نكنند . اخشنوار راضى شد و او را رها كرد و ميان دو كشور مرزى مشخص كردند كه هيچ يك از آن تجاوز نكنند ( آنجا سنگى نهادند ) .
فيروز مدتى بر آن عهد باقى ماند ، ولى كبر و سركشى او را بر آن واداشت كه به جنگ هياطله باز گردد و ياران خود را بر آن كار فرا خواند . ايشان او را منع كردند و گفتند تو با او پيمان بستهاى و ما بر تو از فرجام بد ستم و مكر مى ترسيم ، علاوه بر آنكه در اين كار ننگ و عار نهفته است و موجب ياوهگويى است .
فيروز گفت : من براى او شرط كردهام كه از آن سنگ درنگذرم ، اينك مى گويم آن سنگ را بر گردونهاى قرار دهند و پيشاپيش ما ببرند .
گفتند : پادشاها عهد و پيمانى كه مردم ميان يكديگر مى نهند بر مبناى آنچه در سينه پنهان دارند نيست و فقط بر خواست دل پيمان دهنده استوار نمى باشد بلكه بر مبناى چيزى است كه طرف مقابل آشكارا بيان مى دارد و تو براى او عهد و پيمان و سوگند را بر مبناى چيزى كه مى شناسد ، تعهد كردهاى نه بر مبناى چيزى كه به خاطر او نگذشته است .
فيروز نپذيرفت و به جنگ او رفت و چون به سرزمين هياطله رسيد و دو لشكر براى جنگ صف كشيدند ، اخشنوار به فيروز پيام داد كه از صف بيرون آيد تا با او سخن گويد .
فيروز پيش او رفت ، اخشنوار گفت : گمان نمى كنم هيچ چيز جز غيرت و غرور از آنچه بر سرت آمده است ترا بر اين كار واداشته باشد و به جان خودم سوگند اگر ما نسبت به تو آن گونه كه تو مى انديشيدى ، رفتار مى كرديم با التماس چيزهاى بزرگترى را مى خواستى .
ما نسبت به تو آغاز به ستم و ظلم نكرديم و فقط مى خواستيم ترا از خويشتن دفع كنيم و از حريم خود دفاع كنيم ، و حال آنكه شايسته بود در قبال آنكه ما بر تو و همراهانت منّت نهاديم و از شكستن عهد و ميثاقى كه به صورت استوار پذيرفتى ، غيرت بيشترى داشته باشى تا شكستى كه از ما به تو رسيده است ، در صورتى كه ما شما را كه اسير بوديد رها ساختيم و در حالى كه مشرف بر هلاك بوديد بر شما منّت نهاديم و در حالى كه بر ريختن خون شما توانا بوديم ، خون شما را حفظ كرديم . وانگهى ما ترا مجبور به پذيرفتن شرطى كه براى ما پذيرفتى نكرديم و اين تو بودى كه چنان پيشنهادى دادى و براى ما متعهد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٢١