رسول خدا قوم من مى خواهند مرا از اين راه و بيرون آمدن با تو باز دارند ، به خدا سوگند آرزومندم با همين پاى لنگ خود در بهشت گام بردارم . پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند ترا معذور داشته است و جهاد بر تو واجب نيست . او اصرار كرد . پيامبر ( ص ) به قوم او و پسرانش فرمود : بر شما واجب نيست او را منع كنيد ، شايد خداوند شهادت را روزى او فرمايد . او را آزاد گذاشتند و او در آن روز شهيد شد . ابو طلحه مى گفته است : همين كه مسلمانان منهزم و پراكنده شدند و سپس برگشتند عمرو بن جموح را در رده نخست ديدم كه لنگ لنگان قدم بر مى داشت و مى گفت : به خدا سوگند مشتاق بهشتم و يكى از پسرانش را ديدم كه در پى او مى دويد و هر دو شهيد شدند .
عايشه همسر پيامبر ( ص ) در آن روز همراه گروهى از زنها براى كسب خبر بيرون آمده بود و در آن هنگام هنوز احكام حجاب نازل نشده بود . چون كنار سنگلاخ مدينه رسيد و از محله بنى حارثه به جانب صحرا سرازير شد ، هند دختر عمرو بن حزام و خواهر عبد الله بن عمرو بن حزام را ديد كه جنازهء شوهرش عمرو بن جموح و برادرش عبد الله بن عمرو - پدر جابر بن عبد الله - و پسرش خلاد را بر شترى بار كرده و عازم مدينه است .
عايشه به هند گفت : خبر اصلى پيش تو است ، بگو پشت سرت چه خبر است هند گفت : خير است ، رسول خدا ( ص ) سلامت است و با سلامتى او هر مصيبتى اندك و قابل تحمل است ، البته خداوند گروهى از مؤمنان را به شهادت نايل فرمود ، و اين آيه را تلاوت كرد : « خداوند كافران را با خشم آنان باز برد و پيروزى نيافتند و خداوند مؤمنان را از جنگ كفايت فرمود و خداوند قوى و عزيز است . » مى گويد [ ابن ابى الحديد ] : هر چند اين روايت همين گونه وارد شده است ولى به نظر من همهء اين آيه را نخوانده بلكه گفته باشد « و خداوند كافران را به خشم آنها باز برد » و گرنه چگونه ممكن است سخن او همان سخن خداوند باشد كه پس از جنگ خندق نازل شده و جنگ خندق پس از جنگ احد بوده است و بدين سبب به راستى بعيد است كه چنين گفته باشد .
گويد : عايشه به هند گفت : اين جنازهها كيستند گفت : برادرم و پسرم و همسرم كه كشته شدهاند . پرسيد : آنها را كجا مى برى گفت : به مدينه تا به خاك سپارم و شتر خويش را هى كرد ، ولى شتر به زانو در آمد . عايشه گفت : شايد به سبب سنگينى اجساد طاقت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٢٤