مردم گفتند به خدا سوگند ابو جهل را خواهد كشت . عتبه با شمشير پى پاشنههاى اسب ابو جهل را قطع كرد ، اسب از عقب بر زمين افتاد . عتبه به ابو جهل گفت : پياده شو كه امروز هنگام سوارى نيست و همهء قوم تو سوار نيستند ، ابو جهل پياده شد . عتبه گفت : به زودى معلوم مىشود كداميك از ما در اين بامداد براى عشيرهء خود شوم تر است . حكيم مى گويد : با خود گفتم به خدا سوگند كه تا كنون چنين روزى نديدهام .
واقدى مى گويد : در اين هنگام عتبه هماورد خواست و مسلمانان را به جنگ فرا خواند . پيامبر ( ص ) در سايبان بود و يارانش در صفهاى خود ايستاده بودند .
پيامبر ( ص ) كه دراز كشيده بود خوابش برد . قبلا فرموده بود تا اجازه ندادهام جنگ را شروع مكنيد و اگر به شما حمله آوردند فقط تير بارانشان كنيد و شمشير مكشيد ، مگر آنكه شما را فرو گيرند . ابو بكر گفت : اى رسول خدا اين قوم نزديك شدند و به ما رسيدند .
رسول خدا ( ص ) بيدار شد و خداوند متعال شمار مشركان را در خواب به پيامبر ( ص ) اندك نشان داده بود و هر يك از دو گروه در نظر ديگرى كم جلوه مى كرد . پيامبر ( ص ) بيمناك شد ، دستهاى خود را بر افراشت و از خداوند مسألت كرد تا پيروزى را كه وعده فرموده است عنايت فرمايد و چنين عرضه داشت : « بار خدايا اگر اين گروه بر من پيروز شود ، شرك و كفر پيروز مىشود و دينى براى تو بر پا نمى شود . » ابو بكر مى گفت : به خدا سوگند كه خداوند ياريت مىدهد و سپيد روى خواهى شد . عبد الله بن رواحه گفت : اى رسول خدا هر چند تو به لطف خدا داناتر و بزرگتر از آن هستى كه من سخنى گويم و راهنمايى كنم ولى عرض مى كنم كه خداوند بزرگتر و شكوهمندتر از آن است كه وعدهاى را كه فرموده است يا چيزى را كه از او مسألت شود ، برآورده نفرمايد . پيامبر ( ص ) فرمود : اى پسر رواحه با آنكه مى دانم كه خداوند هيچگاه خلاف وعده نمى فرمايد ، بايد از درگاهش مسألت كنم . در اين هنگام عتبه روى به جنگ آورد . حكيم بن حزام گفت : اى ابو وليد آرام باشد ، آرام . تو نبايد در كارى كه خود از آن نهى مى كردى آغازگر باشى .
واقدى مى گويد : خفاف بن ايماء مى گفته است در جنگ بدر با آنكه مردم آماده حمله بودند ديدم ياران پيامبر ( ص ) شمشيرها را بيرون نكشيدند ولى كمانهاى خود را آماده كرده بودند و صفهاى آنان پيوسته به يكديگر بود و برخى جلو برخى ديگر همچون سپر ايستاده بودند و ميان ايشان هيچ فاصلهاى نبود . حال آنكه ديگران - سپاه مشركان - همين كه ظاهر شدند شمشيرهايشان را بيرون كشيدند ، من از اين موضوع شگفت كردم . پس از آن از مردى از مهاجران در آن باره پرسيدم ، گفت : پيامبر ( ص ) به ما
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 98
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٩٨