تقسيم ديگرى براى اعضاى بدن
هر عضوى در بدن ، در سرشت خود « 1 » داراى نيرويى غريزى مىباشد كه بدان وسيله كار تغذيه ( شايسته ) « 2 » آن عضو سامان مىيابد ، و كار تغذيه متشكل است از : جذب غذا ، نگهدارى آن ، شبيه سازى آن به عضو ، پيوند و چسباندن آن به عضو ، و تخليه بخش زايد آن .
پس از اين كه براى هر عضوى اين نيروى غريزى وجود دارد ، اعضاى بدن متفاوت مىباشند ، برخى از اعضا براى خود علاوه بر اين نيرو ، نيروى ديگرى نيز دارند كه از آنها به اعضاى ديگر بدن فرستاده مىگردد و برخى از اعضا ، فاقد آن مىباشند ، و از طرف ديگر برخى از اعضا براى خود علاوه بر اين نيرو ، نيروى ديگرى نيز از اعضاى ديگر به آنها مىرسد ، و برخى از اعضا ، فاقد آن مىباشند ،
پس هرگاه بين اين اعتبارات تلفيق كنيد ، اعضاى بدن به چهار گونه تقسيم مىگردند :
1 . عضو قابل و معطى « 3 » ؛
2 . عضو معطى و غير قابل ؛
3 . عضو قابل و غير معطى ؛
4 . عضو غير قابل و غير معطى .
درباره وجود عضو قابلِ معطى كسى ترديد ندارد ، زيرا به اتفاق طبيبان دو عضو مغز و كبد هر دو ويژگى را دارند ؛ يعنى اين دو عضو علاوه بر قبول نيروى حياتى و حرارت غريزى و روح « 4 » از سوى قلب ، خود نيز سرمنشأ ( معطى ) نيرويى مىباشند كه به ديگر اعضاى بدن فرستاده مىشود . مغز نزد گروهى از دانشمندان بطور مطلق ، منشأ حواس مىباشد . و نزد گروه ديگر از ايشان مطلق نمىباشد ( بلكه پس از پذيرش از قلب مىباشد )
هامش
( 1 ) سرشتى بودن اين نيرو ( تغذيه ) با قول به دريافت آن از سرمنشأ خود يعنى كبد منافات ندارد زيرا مقصود اين است كه هر عضو بناچار بايد نيروى تغذيه و رشد را دارا باشد و آن را از به دو وجود در نهاد خود سرشته نموده باشد ، هر چند در واقع از كبد دريافت نموده است .
( 2 ) قيد شايسته ، مناسب است ، زيرا ممكن است تغذيه تحقق يابد هر چند مثلًا امساك نباشد مانند زلق امعا يا تشبيه نباشد مثل بيمارى پوستى برص .
( 3 ) قابل يعنى پذيراى نيرو و معطى يعنى فرستنده نيرو .
( 4 ) حرارت غريزى و روح ، قوه نمىباشند ، بلكه تابع نيروى حياتى قلب مىباشند .