درباره وجود عضو پذيراى غير فرستا بين طبيبان و نيز بين حكيمان اختلاف نظر ديده مىشود ، گروهى از ايشان بر اين نظر گرايش پيدا نمودهاند كه استخوان و گوشتِ غير حساس ، « 1 » و مانند آن توسط نيروهايى كه در نهاد آنها به وديعه گذارده شده به بقاى خود ادامه مىدهند و نيروى آن از عضو ديگرى منشأ نمىگيرد ، پس آن گاه كه غذا به آنها رسد به كمك آن نيروهاى نهفته ، بسنده مىگردد ، بنا بر اين نه نيرويى به اعضاى ديگر مىفرستند و نه از اعضاى ديگر ، نيرو مىپذيرند . « 2 »
گروه ديگر بر اين باوراند كه اين نيروها از درون آنها نمىجوشد بلكه از سوى
كبد يا قلب در ابتداى آفرينش ، به آنها افاضه گرديده سپس در نهاد اين اعضا ، استقرار يافته است .
بر شخص طبيب بررسى و كشف راهى به سوى حقيقت ، از اين دو اختلاف با ارائه برهان ، ضرورت ندارد و بر وى به اقتضاى طبيب بودن راهى براى گشايش آن وجود ندارد و زيانى نيز متوجه او از اين گونه مجادلات نمىباشد ، ولى بايد بداند و باور داشته باشد كه در اختلاف اول ، اشكالى نيست كه ( بر اساس نظريه حكما ) قلب سرمنشأ حس و حركت از سوى مغز باشد و نيز سرمنشأ نيروى غذا رسان از سوى كبد باشد يا ( بر اساس نظريه طبيبان ) چنين نباشد ، زيرا مغز چه خودبه خود و چه بعد از قلب ، سرمنشأ صدور حركتهاى نفسانى نسبت به اعضاى ديگر بدن مىباشد و همچنين كبد ، منشأ صدور كنشهاى طبيعىِ غذا رسان نسبت به اعضاى ديگر مىباشد .
هامش
( 1 ) مانند گوشت كبد و كليه از اعضايى كه داراى حس نمىباشند .
( 2 ) برخى بر اين باورند كه عضو غير قابل نسبت به نيروى طبيعى است نه نيروى حيوانى و عبارت « پس آن گاه كه غذا به آنها رسد . » شاهد اين مدعاست ولى آملى ضمن ردّ اين سخن مىگويد : تقسيم اعضا به حسب اعطا و قبول كلى است نه فقط نسبت به قواى طبيعى و نزد كسانى كه اين نظريه را قبول دارند ، قوه حيوانى همراه با قوهاى كه در تغديه بدان بسنده مىشود وجود دارد .