تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قانون در طب ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
برخوردار است « 1 » و حاوى حرارت غريزى ( از سوى معده ) مىباشد در عمل گوارش آن را يارى مىدهد ، لذا گندم جويده شده در دهان مىتواند دمل‌ها و زخم‌ها را نُضج آورد در حالى كه آرد خمير شده در آب يا پخته شده در آن چنين نيست « 2 » ، و طبيبان در اين باره مىگويند : دليل گوارش و هضم اندك در غذاى جويده شده در دهان ، نبودن مزه و بوى پيشين در آن است ( پس هضم و گوارش دهانى نيز وجود دارد ) . سپس غذا با ورود به معده ، گوارش كامل مىيابد و اين نه تنها به سبب حرارت معده است ، بلكه حرارت اعضاى پيرامون معده ، نيز در آن مؤثر است ، لذا از جانب راست معده ، كبد و از جانب چپ آن طحال - و طحال به وسيله بافت خود گرما ايجاد نمىكند بلكه توسط شريان و وريدهاى فراوان در آن گرما ايجاد مىگردد - و از سمت جلو ، توسط پرده ثرب پيه‌اى ، كه به سبب پيه حرارت را به سرعت مىپذيرد و آن را به معده منتقل مىكند ، و از سمت بالا توسط قلب به سبب گرم نمودن پرده حجاب « 3 » ، باعث گرم شدن معده مىگردد . هرگاه غذا در معده گوارش نخستين يابد ، در پاره‌اى از حيوانات « 4 » به خودى خود و در بيشتر آنها به كمك آميخته شدن با نوشيدنى به كيلوس تبديل مىگردد ، و كيلوس ماده‌اى روان ، مانند آش جوى غليظ ، يا آب جو « 5 » از لحاظ نرمى و سفيدى مىباشد ، پس از آن ، بخش لطيف كيلوس از ( انتهاى ) معده و نيز از روده‌ها از راه رگ‌هاى موسوم به ماساريقا « 6 »
هامش
( 1 ) نضج و پختگى بزاق دهان ، به سبب وجود حرارت غريزى در آن است و در صورت فقدان حرارت غريزى به تعفّن مىگراييد . ( 2 ) اين دليل از خارج بر وجود نوعى هضم و گوارش در دهان گواهى مىدهد . ( 3 ) پرده ديافراگم ، حجاب ناميده مىشود ؛ زيرا بين قلب ( دستگاه تنفسى ) و معده ( دستگاه گوارشى ) قرار مىگيرد . ( 4 ) مانند مار كه بدون نياز به آب گوارش صورت مىگيرد . ( 5 ) واژه « كشك » كه در تعريف كيلوس بيان شده در زبان عربى به آب جو اطلاق مىگردد ، در لسان العرب مىآيد : الكشك : ماءالشعير . ولى تحقيق اين است كه « كشك شعير » به معناى آش جو مىباشد ، لذا شيخ آن را از آب جو جدا ذكر نمود و شاهد آن تعبير على بن عباس اهوازى است كه مىگويد : هرگاه جو با آب پخته گردد و از آن كشك به عمل آيد . . . ( كامل الصناعه ، ج 1 ، ص 181 ) البته ممكن است شيخ از كلمه كشك فارسى استفاده كرده باشد ، چنان كه كاربرد برخى از واژگان فارسى در قانون به چشم مىخورد ، مانند : دوغ ، ماست ، كدخدا و . . . . ( 6 ) وريدهاى مزانتريك .