بنا بر اين هرگاه طبيب نمايى « 1 » در اثبات آنچه كه از موضوعات علم طبيعى شمرده مىشود ، ( مانند : عناصر ، امزجه و . . . ) سخن گويد ، دو اشتباه مرتكب شده : نخست آن كه مباحثى را كه از علم طب محسوب نمىشود در اين علم وارد نموده ، دوم اين كه به گمان خود مطلبى را روشن كرده و چون در تخصّص وى نبوده ، به خطا رفته است .
موضوعاتى كه طبيب بايد از آنها تصور شناختى ( چيستى آن ) داشته باشد و آنچه حقيقت وجودى آن بر وى روشن نيست با استفهام ( بسيط يا مركب ) « 2 » از دانشمند طبيعى پيروى نمايد ، از اين قرار است :
عناصر ، آيا وجود دارند ؟ عدد آن چند است ؟
امزجه ، آيا وجود دارند ؟ حقيقت آن چيست ؟ عدد آن چند است ؟
اخلاط ، آيا وجود دارند ؟ حقيقت آن چيست ؟ عدد آن چند است ؟
قوا ، آيا وجود دارند ؟ عدد آن چند است ؟
ارواح ، آيا وجود دارند ؟ عدد آن چند است ؟ مكان آن كجاست ؟
و نيز ( از جمله موضوعاتى كه طبيب و همچنين عالم طبيعى ، بايد از فيلسوف بپذيرند اين است كه ) آيا هر تغيير حالى و ثبات آن ، سببى دارد « 3 » ؟ و آن اسباب ، چند است ؟
ليكن درباره اعضاى بدن ( كه وجود آن بديهى ولى تعداد و چگونگى تركيب و منافع و وظايف آن بايد روشن شود ، جاى تقليد نيست ) بايد طبيب با مشاهده و تشريح بدان دست يابد . « 4 »
موضوعاتى كه طبيب بايد بعد از تصور ، براى اثبات آنها برهان بياورد عبارتند از :
هامش
( 1 ) سياق عبارت ابن سينا به جالينوس تعريض دارد ، لذا قطب الدين شيرازى در تحفه سعديه بعد از اين مطلب ، مىگويد : اگر جالينوس متطبّب باشد ، پس ديگر طبيب در عالم كيست ؟ و لذا معروف است كه مىگويند : طب نبود ، بقراط آن را پايه گذارى كرد ، مرده بود ، جالينوس آن را احيا كرد ، نابينا بود ، حنين آن را بينا كرد ، پراكنده بود ، زكريا آن را گرد آورد ، ناقص بود ، شيخ ابوعلى سينا آن را كامل كرد . ( تحفه سعديه ، ص 50 )
( 2 ) استفهاميه هليّه ؛ يعنى : طلب تصديق يك طرف نقيض ، اگر آن طرف صرف وجود چيزى باشد ، به آن استفهاميه بسيط گويند ، مانند : الاركان هل هى ( عناصر وجود دارند ) ؛ و اگر طلب تصديق وصفى و حالتى براى آن چيز باشد ، به آن استفهاميه مركّب گويند ؛ مانند : هل الاركان موجودة فى البدن ( آيا عناصر در بدن وجود دارند ) ؟
( 3 ) بدن انسان نيز مشمول اين قاعده فلسفى مىباشد ؛ يعنى هر تغيير حالى و نيز ثبات آن در بدن مستلزم وجود سببى است .
( 4 ) درباره اعضا و وظايف آن تفكر كافى نبوده بلكه دست يا بى بدان مستلزم حس و مشاهده است ، و در صورت خفا نياز به تشريح ( كالبد شكافى ) دارد .