اشكال به تعريف علم طب
اين سخن كه حالات بدن انسان سه گونه است : تندرستى ، بيمارى و حالت سوم ، ( نه تندرستى و نه بيمارى ) « 1 » و شما در تعريف علم طب تنها به دو حالت ( تندرستى و بيمارى ) اكتفا نموديد ، اشكالى نابجا است زيرا اگر اشكال كننده به درستى انديشه كند ، يكى از دو فرض را لازم نمىيابد يا نظريه تثليث ( سه حالت براى بدن ) را لازم نمىبيند و يا بر فرض درستى آن ، تعريف ما را خالى از آن نمىيابد ، پس بنابر فرض درستى اين نظريه ، تعريف ما آن را نيز شامل مىگردد ، زيرا ما در تعريف گفتيم : از لحاظ تندرستى و نبود آن ، و تعبير « نبود تندرستى » ، متضمّن هر دو حالت بيمارى و حالت سوم مىباشد ، كه بر حالت سوم ، تعريف تندرستى صدق نمىكند ، زيرا تندرستى ، ملكه « 2 » يا حالتى است كه همه افعال و حركات انسان از اعضاى مربوط به آن به درستى صادر گردد .
براى تندرستى جز اين ، تعريف ديگرى نيست ، مگر اين كه تعريف تندرستى را ( با آوردن قيود اضافى ) محدود كنند « 3 » ، چنان كه تمايل به آوردن قيود و شروطى كه نيازى به آنها نيست در تعاريف ديده مىشود .
البته با طبيبان در اين باره نبايد مجادله نمود ، زيرا ايشان در اين گونه موضوعات طرف مناقشه نيستند و براى هر دو طرف در اين كشمكش فايدهاى در علم طب مترتب نمىباشد و براى دانستن حقيقت در اين باره بايد به قوانين و اصول صنعت ديگرى - يعنى علم منطق - مراجعه نمود .
هامش
( 1 ) قائلين به نظريه تثليث براى حالت سوم ، وضعيت سالمندان و خردسالان و ناقهين را مثال مىزنند .
( 2 ) ملكه ، كيفيت نفسانى راسخ و ثابت را گويند و حالت ، كيفيت غير ثابت را گويند . شيخ الرئيس در اينجا و در منطق شفاء تندرستى و بيمارى را ملكه و عدم ملكه مىداند در اين صورت ، حدّ وسط ( حالت سوم ) جاى ندارد ، زيرا در متقابلان ، واسطه نيست .
( 3 ) جالينوس در مقام تعريف تندرستى چنين گويد : ( تندرستى هيأتى است كه بدن انسان در مزاج و تركيب خود بطورى باشد كه همه افعال اعم از حيوانى ، نفسانى و طبيعى ، در همه اوقات به درستى صادر گردد . ) با اين تعريف و قيود اضافى آن مىتوان حد وسط ( حالت سوم ) را تصور نمود .