( 1 ) 12 - نصر بن قابوس گويد : به ابو ابراهيم عليه السلام عرض كردم : از پدرت پرسيدم امام بعد از تو كيست ؟ پدرت تو را به من معرفى كرد ، پس از اينكه پدرت ابو عبد اللَّه عليه السلام وفات كرد مردم هر كدام به طرفى رفتند ، و ليكن من با ياوران خود به امامت تو گردن نهاديم ، اينك به ما خبر ده كه امام بعد از تو كيست ؟
فرمود : پسرم .
( 2 ) 13 - داود بن ذربى گويد : خدمت حضرت كاظم عليه السلام رسيدم و اموالى نيز با خود براى آن جناب برده بودم ، حضرت مقدارى از آن مالها را قبول كرد و مقدارى را نپذيرفت ، گفتم : چرا مقدارى را قبول كردى و مقدارى را نپذيرفتى ؟
فرمود : امام شما در موقع خود اين مال را از شما مطالبه خواهد كرد هنگامى كه خبر شهادت حضرت به ما رسيد فرزندش ابو الحسن عليه السلام مال را از من خواست ، و من هم به او تسليم كردم .
( 3 ) 14 - يزيد بن سليط گويد : هنگامى كه براى انجام عمره عازم مكه بودم در بين راه خدمت ابو ابراهيم عليه السلام رسيدم .
عرض كردم : قربانت گردم آيا در اينجا تاكنون فرود آمدهايد ؟ فرمود : آرى شما چه طور ؟ گفتم : آرى من و پدرم در اين مكان با تو برخورد كرديم در حالى كه پدرت ابو عبد اللَّه عليه السلام نيز با شما بود و برادرانت هم با شما همراهى مىكردند .
پدرم به پدرت گفت : پدر و مادرم فدايت باد همه شما پيشوايانى پاك سرشت هستيد ، و هيچ كس را از مرگ گريزى نيست ، اينك امام بعد از خود را به من معرفى كن تا به فرزندان خود او را معرفى كنم ، و آنان سرگشته و گمراه نگردند ، فرمود : آرى اكنون امام بعد از خود را به تو ميشناسانم ، اينان همه فرزندان من هستند و اين يكى ( در حالى كه به تو اشاره ميكرد ) سيد و بزرگ آنها است .
اين فرزند من علم و حكمت و فهم و فضيلت آموخته ، وجود و سخاء و فتوت
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 30
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٣٠