تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
مردم از اين سو به آن سو برآمدند . ( 1 ) من از جاى خود حركت نكردم ، در اين هنگام على بن موسى عليهما السلام آمدند و فرمودند : اى ابا صلت خود را به پشت بام برسانيد ، هنگامى كه پشت بام رسيدى زنى بدكار لاغر اندام و بد هيكل را مشاهده ميكنى . اين زن بدكاران را به هيجان مىآورد ، و جامه‌هاى چركين ميپوشد ، مردم اين شهر او را « سمانه » مينامند ، اين زن بد زبان و كودن است ، اين زن بجاى نيزه يك چوب نى در دست گرفته و يك پارچه قرمز رنگى هم به جاى پرچم بر آن آويخته است ، اين زن لشكريان شرور و پست را بسوى قصر مأمون هدايت مىكند و در نظر دارد مامون و رجال كشورش را مورد حمله قرار دهد . ابو الصلت گويد : من مردم را در حالى كه با عصا مضروب شده و سرهائى كه با سنگ شكسته گرديده بود مشاهده كردم . مامون را ديدم در حالى كه زره پوشيده از قصر شاهجهان برآمده بود ، و ميخواست فرار كند . در اين هنگام ديدم يك شاگرد حجام آجر بزرگى را از پشت يكى از بام‌ها بر فرق مامون كوبيد ، خود از سر مامون افتاد و پوست سرش مجروح شد و از هم شكافته گرديد . يكى از كسانى كه مامون را شناخته بود به شاگرد حجام گفت : اين امير المؤمنين است . سمانه گفت : اى بىمادر سخن نگو ، امروز روز فخر فروشى و اختلاف طبقاتى نيست ، اگر اين شخص امير المؤمنين بود مردان بدكار را بر دامن دوشيزگان مسلط نميكرد ، در اين روز در اثر انقلاب مردم مأمون سركوب شد و لشكريان و