تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج الحق و كشف الصدق ( فارسي ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
اين سخنى است كه دانشمندان سنّى مىگويند در حالى كه شيعه به آن نپرداخته است . حد اكثر دعوى شيعه اين است كه عمر غاصب حق امير المؤمنين بوده است . با اين همه ، اهل سنت ، اصلا به حرام و حلال ولادت عمر ، كه خود آن را نقل كرده‌اند نمىپردازند و بجاى آن به سرزنش شيعه مشغولند . حميدى در جمع بين صحيحين روايت كرده كه عمر بر منبر گفت : « كسى نبايد در مهريه زنان از عددى كه مىگويم تجاوز كند . زنى از گوشه مسجد قول خداى را خاطر نشان كرد : « اگر خواستيد زنى به جاى زنى ديگر بگيريد و او را قنطارى مال داده‌ايد ، نبايد چيزى از او بازستانيد . » « 1 » عمر گفت : « همه ، حتّى زنان ، از عمر دانشمندترند . » « 2 » خردمند منصف داورى كند ، آيا رواست كسى كه خود را در نهايت نادانى توصيف مىكند ، رهبر قوم باشد در حالى كه همه اتباعش به گواهى خود او ، از وى دانشمندترند ؟ در جمع بين صحيحين حميدى آمده است : « عمر فرمان سنگسار كردن زنى را داد
هامش
ج 4 ، ص 304 ، مىگويد : و هشام بن محمّد بن السائب الكلبى ، ابو المنذر ، اخبارى نسب‌شناس علّامه . . . گزيدهء آنچه در كتاب خود نقل كرده چنين است : « صهاك كنيز حبشى عبد المطلب بود . او شتر مىچرانيد و به آميزش علاقه داشت ، نفيل بن عبد العزى او را ديد و شيفته او شد و با وى درآميخت . خطاب به دنيا آمد و چون بالغ شد به مادر خود نگريست و او را پسنديد و ميان مادر و فرزند آميزش شد كه دخترى حاصل آن بود . صهاك نوزاد را در پارچه پشمينه پيچيد و از ترس صاحبش او را بر سر راه نهاد . هاشم بن مغيره او را بدين حالت ديد و برگرفت و پرورد و حنتمه نام كرد . چون حنتمه بالغ گشت خطاب وى را از هاشم خواستگارى كرد و عمر از آن زن به دنيا آمد . ابن اثير در النهايه در باب واژه « مبرطش » مىنويسد : عمر در جاهليت مبرطش بود ، يعنى كسى كه ميان خريدار و فروشنده وساطت مىكرد ، كه تقريبا همان دلال است . ( 1 ) . نساء : 20 . ( 2 ) . تفسير الكشاف ، ج 1 ، ص 357 ، شرح صحيح البخارى قسطلانى ، ج 8 ، ص 57 ، تفسير ابن كثير ، ج 1 ، ص 467 ، الدر المنثور ، ج 2 ، ص 133 ، كنز العمال ، تفسير النسفى در حاشيه الخازن ، ج 1 ، ص 361 و ديگر كتب معتبر .