چون خلافت به آن زن نمىرسد به عمر نيز نبايد مىرسيد .
ابن عبد ربه در كتاب « العقد الفريد » « 1 » در حديث به كار گماردن عمرو بن عاص در سرزمينى بدست عمر بن خطاب مىنويسد : « عمرو بن عاص گفت : لعنت بر روزگارى كه عمرو بن عاص براى عمر بن خطاب كار كند . به خدا سوگند من زمانى را به ياد مىآورم كه عمر پشتهاى از هيزم بر سر مىنهاد و پسرش نيز پشتهاى ديگر ، و بهاى آن هيمهها به اندازه خرمايى بود كه يك لقمه هم نمىشد . »
فرومايگى و انحطاط پايگاه عمر نزد عمرو بن عاص ، از اين روايت پيداست . پس چگونه آن قوم بنى هاشم را كه پادشاهان جاهليت و اسلام بودند ، وانهادند ؟ در همان كتاب آمده است كه عمر بن خطاب ، دست بر دوش معلى بن جارود راه مىرفت كه زنى از قريش با او روبرو شد . زن عمر را مخاطب ساخت و عمر ايستاد : « ترا روزگارى به نام عمير مىشناختيم ، سپس عمر شدى و اكنون از عمر بودن به فرمانروايى مؤمنان رسيدى . اى پسر خطاب از خدا بترس و در كار مسلمانان چاره كن . هر كه از وعيد هولناك حق بترسد ، دور بر او نزديك خواهد شد و هر كه از مرگ بهراسد ، در مهم خود كوتاهى نخواهد كرد . » « 2 »
ابو المنذر ، هشام بن محمّد بن السائب الكلبى كه از دانشمندان سنى است در كتاب « المثالب » آورده است : « صهاك ، كنيزى حبشى از آن هاشم بن عبد مناف بود . نفيل بن هاشم با او در آميخت ، سپس عبد العزى ابن رياح با وى گرد آمد و او نفيل جد عمر بن خطاب را به دنيا آورد . » « 3 »
هامش
( 1 ) . ج 1 ، ص 48 ، طبع مصر ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 175 ، الاصابه ، ج 4 ، ص 29 و در حاشيه آن الاستيعاب ، ص 291 .
( 2 ) . صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 322 ، باب تواضع .
( 3 ) . در تأييد اين مطلب بنگريد به : شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 3 ، ص 24 ، ذهبى در ميزان الاعتدال ،