محمّد نمرده است و نمىميرد تا آخرين نفر باشد . » « 1 » در همان كتاب از افراد بخارى از عايشه نقل شده كه پيامبر در گذشت و ابو بكر در منطقه سنح ( عاليه ) بود . عمر برخاست و گفت : « به خدا سوگند رسول اللَّه نمرده است . » عايشه مىگويد : « همچنين عمر مىگفت :
جز اين چيزى در دلم جا نمىگيرد . بىگمان خداوند او را بر مىانگيزد تا دست و پاى قوم را قطع كند . ابو بكر آمد و پرده از چهره پيامبر برگرفت تا عمر دانست كه او مرده است . » « 2 »
حميدى در جمع بين صحيحين ، از افراد بخارى ، از انس ، پوزش خواهى عمر در اين باب را نقل مىكند : « انس خطبه عمر بن خطاب را شنيد و عمر اين سخن را فرداى وفات پيامبر بر منبر ايشان گفته بود . عمر تشهد گفت و ابو بكر ساكت بود . عمر بيان داشت كه من ديروز سخنى بر زبان راندم كه نه در كتاب خدا بود و نه پيامبر به من گفته بود ، اما اميدوارم پيامبر در زمان ما زندگى كند و به تدبير ما بپردازد . » « 3 »
گفتار عمر اعتراف صريح است كه او به عمد سخنى خارج از كتاب خدا و سنت پيامبر گفته بود و در سخن خود بر خطا بود . سپس عذر خواه خويش را اميد به زندگى دوباره پيامبر در اين جهان قرار داد . اين سخنان عمر جز پريشان گويى و ژاژخايى نيست .
در جمع بين صحيحين در مسند ابو هريره آمده است : « پيامبر شبزندهدارى در رمضان را ترغيب مىكرد اما آن را بر خلق واجب نساخته بود . او مىفرمود : « هر كه در رمضان به سبب ايمان و بازپرسى از نفس خويش به عبادت ايستد ، گناهان گذشته و آيندهاش آمرزيده است » « 4 » پس از رحلت پيامبر نيز وضع همينسان بود همچنان در ايام
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 128 و 129 ، صحيح البخارى ، ج 6 ، ص 17 و تاريخ الخميس ، ج 2 ، ص 124 .
( 2 ) . همان .
( 3 ) . ابن اثير در التاريخ الكامل ، ج 2 ، ص 219 ، اين مطلب را روايت كرده است .
( 4 ) . صحيح البخارى ، ج 1 ، ص 17 و ج 2 ، ص 55 ، مصابيح السنه ، ج 1 ، ص 94 ، صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 293 .