تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج الحق و كشف الصدق ( فارسي ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
است : « نزد حذيفه بوديم كه مردى گفت : اگر من پيامبر را در مىيافتم در ركاب او نبرد مىكردم و بر دشمن بسيار سخت مىگرفتم . حذيفه گفت : تو چنين مىكردى ؟ در شب جنگ احزاب همراه پيامبر بوديم كه ناگاه باد سختى وزيدن گرفت كه گويى استخوان را مىشكافت . پيامبر فرمود : آيا مردى هست كه براى من از سپاه كفار خبر آورد و در قيامت با من باشد ؟ همه ساكت شدند و كسى پاسخ نداد . پيامبر سخن خود را تكرار كرد و كسى پاسخ نگفت . رسول خدا فرمود : حذيفه برخيز و خبرى از سپاه بياور چون نام من آورده شد چاره‌اى نداشتم . پيامبر فرمود : برخيز و خبرى از سپاه بياور ولى ايشان را به هراس ميفكن . چون روى به راه نهادم به سختى حركت مىكردم تا به ايشان رسيدم . ابو سفيان را ديدم كه پشت به آتش نشسته بود و خود را گرم مىكرد . تيرى در كمان نهادم تا او را هدف سازم كه سخن پيامبر را به ياد آوردم ولى اگر تير مىافكندم به او اصابت مىكرد . با همان حالت سخت پيشين بازگشتم و پيامبر را آگاه ساختم و استراحت كردم . پيامبر به زيادى عبايى كه در آن نماز مىگزارد مرا پوشاند و من تا صبح به خواب رفتم تا پيامبر فرمود : اى پر خواب ! برخيز . » « 1 » اين حديث نشانگر سستى اصحاب پيامبر در اجراى فرمان رسول خدا و روگرداندن از اوامر اوست . نيز بىآزرمى و ناديده گرفتن خدا و گزينش دنيا بر لقاى حق را بيان مىدارد . پس آيا بعيد است كه بعد از مرگ پيامبر اصحاب او با وى مخالفت كنند ؟ حميدى در جمع بين صحيحين از افراد بخارى از مسند فرزند عمر روايت مىكند كه پيامبر خالد بن وليد را به سوى « بنى جذيمه » فرستاد و خالد آنها را به اسلام فرا خواند . آنان پذيرفتند ولى خوش نداشتند بگويند : اسلام آورده‌ايم و بجاى آن جمله از دينى به دينى درآمديم را به كار بردند . خالد دست به كشتار و اسارت گشود و به هر نفر از سپاه خود اسيرى سپرد ؛ تا روزى فرمان داد كه هر كس اسير خود را بكشد . من گفتم :
هامش
( 1 ) . صحيح مسلم ، ج 2 ، ص 165 ، التاج الجامع للاصول ، ج 4 ، ص 418 .