عمر مانع شد و گفت : « پيامبر خدا هذيان مىگويد و كتاب خدا ما را بس است . » « 1 »
هامش
ساخته بود ؟ پاسخ دادم : بلى و افزون بر آن ، پدرم نيز او را بر حق مىدانست . عمر گفت : پيامبر در امر خلافت على ، سخنان اندكى گفته بود كه نه دليل قاطعى بود و نه راه را بر مخالفين مىبست . در بيمارى خود تصميم داشت نام او را به صراحت ذكر كند ولى من به سبب مصالح اسلام او را باز داشتم . به خداى كعبه سوگند كه اگر على خليفه مىشد ، قريش هرگز از او اطاعت نمىكردند و از هر سو برو هجوم مىآوردند . پيامبر دانست كه من به نيت او پى بردهام و خوددارى كرد و خداوند آنچه مىخواست انجام داد .
( 1 ) . مسلم اين حديث را به دو طريق در باب ترك وصيت ، ج 3 ، ص 69 ، آورده است . در طريقه اول آمده است :
« گفتند : پيامبر خدا هذيان مىگويد » و در طريقه دوم : « عمر گفت : همانا بيمارى و درد بر پيامبر خدا چيره گشته است » بخارى در ج 1 ، ص 36 ، باب كتابة العلم و ج 2 ، ص 156 ، باب قول المريض : قوموا عنى و ج 6 ، ص 11 ، باب مرض النبى و وفاته و ج 9 ، ص 137 ، روايت را اين گونه آورده است . در برخى از اين روايات ( بخارى ج 4 ، ص 85 ، باب هل يستشفع الى اهل الذمه معاملتهم و ص 121 ، باب اخراج اليهود من جزيره العرب و ج 6 ، ص 11 ، باب مرض النبى و وفاته ) حديث با اين عبارت آمده است : « گفتند : پيامبر خدا هذيان مىگويد ؟ » و « چه شده است كه هذيان مىگويد ؟ » و « او را چه فتاده كه هذيان مىگويد ؟ آيا سخنش را درك مىكنيد ؟ » به هر روى نسبت هذيان به پيامبر ثابت است جز آنكه سنيان به جاى واژه هذيان ، بيمارى و درد را قرار دادهاند . آنان هنگامى كه از گوينده اين سخن ( عمر ) نام مىبرند براى حفظ آبروى او و كاستن زشتى كلام به جاى هذيان ، درد و بيمارى را ذكر مىكنند . شاهد اين دعوى روايت ابو بكر جوهرى در كتابش « سقيفه » - همان گونه كه در شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 20 - است : « عمر كلمهاى به كار برد كه معناى آن بيمارى و درد بود » احمد بن حنبل نيز در مسند خود ج 3 ، ص 346 ، از جابر نقل كرده است : « پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله هنگام مرگ كاغذ خواست تا با نگارش مطالبى امت را از گمراهى باز دارد ولى عمر بن خطاب مخالفت كرد و سخن پيامبر را نپذيرفت . » معناى اختلاف در اين احاديث چيست ؟ چرا سنيان عبارت را باز نمىگويند ولى هر گاه نام گوينده برده نشود حديث را به صورت اصلى بيان مىكنند ؟ در آن روز جز خليفه دوم هيچ كس چنين سخنى نگفت و اگر ديگرى نيز گفته از عمر نقل كرده است ، همان گونه كه از روايت بخارى در صحيح ، ج 9 ، ص 137 ، دانسته مىشود : « برخى مىگويند » امام غزالى در كتاب خود « سر العالمين » در مقاله چهارم و نوهء ابن جوزى در التذكره ، ص 36 ، آوردهاند : « عمر گفت : به اين مرد « پيامبر » اعتنا نكنيد ، او هذيان مىگويد و كتاب خدا ما را بس است . آيا خليفه سخن خداوند را نخوانده بود : « يار شما نه گمراه شده و نه به راه كج رفته است و سخن از روى هوا نمىگويد . نيست اين سخن جز آنچه به دو وحى مىشود » ( نجم ، 5 - 1 ) آيا عمر گواهى پروردگار جهان