بود ؟ اين سؤال از براى آن بود كه اقامت نمايد بر جعفر ، جعفر در جواب گفت : و اللّه كه او را هرگز نديده بودم ، و او را نمىشناسم ، و نشسته بوديم كه چند تن از جانب قم رسيدند ، و از حال امام عليه السّلام پرسيدند ، و دانستند كه آن حضرت رحلت نموده ، گفتند :
جانشين او كيست ؟
جعفر را نشان دادند ، پس بر او سلام كردند و او را تعزيت نمودند و گفتند :
نامهها را داريم و مالى است با ما كه گفتهاند به آن حضرت برسانيم ، ما را چه بايد كرد ؟
جعفر گفت : به خادمان من بسپاريد ، گفتند : به ما بگوى كه نامه را كه نوشته ؟ و مال ، چند است ؟ جعفر خشمناك برخاست و جامههاى خود را تكانيد و گفت : مىخواهند كه از غيب خبر دهم ، آن جماعت حيران شده بودند ، كه خادمى بيرون آمده گفت كه :
اى اهل قم ! و يك يك را نام برد كه با شما نامهء فلان و فلان است ، و هميانى است كه در آن هزار دينار است ، و از آن جمله ده دينار مطلّاست ، پس نامهها را با آن هميان به آن خادم دادند ، و گفتند : بىشبهه آن كسى كه او را فرستاده او امام است ، امّا جعفر به نزد معتمد باللّه عباسى ، كه يكى از خلفاى بنى عبّاس است رفت ، سعايت آغاز كرد ، معتمد جمعى را فرستاد كه در آن خانه درآمدند ، هيچ كودكى نيافتند ، و نرجس بانو در آن وقت در حيات نبود ، ماريه نام كنيزكى را بردند كه كودك را نشان دهد ، ماريه انكار نمود كه هيچ كودكى در اين خانه نيست ، و در آن وقت خبر مرگ عبيد اللّه بن يحيى بن خاقان رسيد ، و ديگر خبر آمد كه صاحب الزنج در بصره خروج كرده ، مشغول به آن اخبار شده از فكر ماريه افتادند و آن مستوره خلاصى يافت ، و ديگر كسى به فكر او نيفتاد ، الحمد للّه تبارك و تعالى . و السّلام على من اتّبع الهدى .
[ حديثى از كتاب « اكمال الدّين » ابن بابويه ]
اين حديث كه ترجمهاش گذشت را ابن بابويه رحمه اللّه نيز به اندك اختلافى در كتاب « كمال الدّين و تمام النعمة » ذكر فرموده ، و بعد از آن حديثى روايت مىكند كه خلاصهء ترجمهء آن اين است كه : چون حضرت امام حسن بن على عسكرى عليهما السّلام رحلت نمود ،