الحكمة » از بكّار بن ابى بكّار واسطى نقل كرده است كه :
به كار گفت : نزد ابى عبد الله ( يعنى : امام جعفر صادق عليه السّلام ) بودم كه مردى در آمد و سلام كرد ، بعد از آن سر آن حضرت بوسه داد ، پس آن حضرت مسّ جامهء او نمود ، گفت : نديدهام جامهاى سفيدتر و خوبتر از اين جامه ، آن مرد گفت كه : فداى تو شوم ! اين جامهء بلاد ماست و من بهتر از اين جامه از براى تو آوردهام ، پس گفت : ابو عبد الله با خادم خود كه : اى معتب ! بگير آن جامه را از او و بعد از آن ، آن مرد بيرون رفت از آن مجلس ، پس حضرت ابو عبد الله عليه السّلام گفت كه : راست شد وصف و نزديك شد ، اين صاحب علمهاى سياه است ، آنكه بياورد آن علمها را از جانب خراسان ، آنگاه آن حضرت فرمود كه : اى معتب ! خود را به او برسان و از او بپرس كه نام تو چيست ، بعد از آن با من گفت كه : اگر نام او عبد الرّحمن باشد پس به خداى قسم ! كه اوست كه از خراسان با رايات سياه بيرون آيد ، پس برگشت معتب و گفت كه : آن مرد عبد الرحمن نام دارد ، بكّار بن ابى بكّار گفت كه : درنگ نمودم هنگامى ، پس او ولايت داد ( يعنى :
متولّى امر خلافت گردانيد ) بنى عباس را ، نظر كردم به او در حالتى كه زر به لشكر مىداد ، پس گفتم مر اصحاب او را : كيست اين مرد ؟ گفتند : عبد الرحمن ابو مسلم است .
[ بر عارف منصف از درايت اين روايت كه مشعر است بر شقاوت آن بىسعادت چند چيز روشن مىشود ، من جمله : ] « 1 » « اوّل : سوء ادب آن خسيس نسبت به حضرت امام جعفر عليه السّلام و كمال جهلش به مرتبهء آن سرور انام ، از آن جهت كه تقبّل رأس مناسب و ملايم كسى است كه در درجه و مثل مقبّل باشد يا از او كمتر پس بوسيدن
هامش
( 1 ) . بعضى از كلمات اين قسمت تقريبا ناخوانا بود ، صحيحترين و نزديكترين عبارت به متن را ملاحظه مىفرمائيد .