چون ابو مسلم حاضر شد ، ابو جعفر با او خطاب كرده گفت : يا بن اللّخناء ! ياد دارى كه با من چهها كردى در زمان برادرم ؟ بر تو سلام كردم جواب ندادى ؛ و شيعهء ما و پسر شيعهء ما سليمان [ بن ] كثير را در حضور من به شمشير زدى ؛ و چون برادرم فوت شد ، خواستى كه خلافت را كه حقّ من بود ، به پسر عمّم موسى بن عيسى دهى ؛ و آمنه بنت على را كه عمّهء من است ، طلبكارى نمودى ، و زعمت اين بود كه همسر اويى ؛ و مرا پسر سلامه خواندى ؟ ابو مسلم گفت : يا امير المؤمنين ! من آن كسم كه ظاهر كردم دولت شما را ، و تمهيد نمودم از براى شما امر شما را ، ابو جعفر گفت : يا بن الخبيثة ! ، اين از آن جهت بود كه حق تعالى مىخواست اظهار دعوت ما را ، و نصرت دولت ما را ، [ و ردّ حقّ را ] به سوى ما ، اگر كنيزك سياهى به جاى تو مىبود ، آنچه از تو ظاهر شد ، از او به ظهور مىرسيد ، يا بن الفاعلة ! خود را در نسب به ما ملحق ساختى ، و غرضت آن بود كه دعواى امامت و خلافت كنى ؟ مگر عالميان نمىدانستند كه تو بنده و بندهزادهء معقلى ؟ و اگر تو از اولاد سليط مىبودى ، آخر بندهزادهء ما بودى ، ابو مسلم گفت : يا امير المؤمنين ! من كيستم كه به سبب من [ تا ] به اين مرتبه در غضب مىروى ؟ ابو جعفر گفت : تو آنى كه دعواى خدايى كردى ، و چون سخن به اين مقام رسيد ، دست بر دست زد ، و آن چهار تن با شمشيرهاى برهنه از آن حجره بيرون آمدند ، ابو مسلم پيش دويده در پاى ابو جعفر افتاد كه پايش را ببوسد و در آن حالت خواست بگويد : يا امير المؤمنين ! گفت : يا رسول اللّه ! الامان ! ابو جعفر لگدى بر سرش زده و گفت :
« ويلك ، يا عدوّ اللّه ! أ لم تفرق بين امير المؤمنين و رسول اللّه ؟ » يعنى : « واى بر تو اى دشمن خدا ! ، آيا تو فرق نكردى ميان امير المؤمنين و رسول خدا ؟ » پس شمشيرها در او گذاشتند ، ابو مسلم گفت : وا نفساه ! ، ابو جعفر لگدى ديگر بر سرش زده گفت : « يا بن الخبيثة ! فعال الجبّارين و جزع الصبيان ؟ » يعنى : « اى پسر خبيثه ! به فعل گردنكشان اقدام مىنمايى ، و جزع كودكان پيش مىآورى ؟ » ابو مسلم گفت : « أبقنى لعدوّك يا
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 237
مساهمون: مير لوحى
ص٢٣٧