منصور رسيدم ، مرا مرحبا گفت و گرامى داشت ، آنگاه گفت : بر تو تهمت زدند ، و تو را رافضى گفتند ، من بر وضو ساختن تو مطّلع شدم ، وضو ساختن تو را نقصى نيست ، و جامه و مركب را به من بازداد و بازگردانيد ، و چون به خانه رسيدم ، صد هزار درهم به جهت من فرستاد ، داود رقّى گفت : روز ديگر من و داود رزين نزد ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام حاضر شديم ، داود رزين به آن حضرت گفت : خداى تعالى مرا فداى تو گرداند ! خون من نگاه داشتى و در آخرت امّيدوارم كه به يمن و بركت تو به بهشت روم ، پس حضرت امام جعفر عليه السّلام فرمود كه : حقّ تعالى اين عطا كرد در حقّ تو و برادران مؤمن تو ، آنگاه به او گفت كه : داود رقّى را خبر ده آنچه به تو رسيد تا دلش ساكن شود ، پس داود رزين آنچه گذشته بود ، از براى من بازگفت ، بعد از آن حضرت امام جعفر عليه السّلام با داود رزين گفت كه : وضو به دو آب مىكن و بر آن زياد مكن كه اگر بر آن زياد كنى تو را نماز نباشد .
فصل : در ذكر واقعات زمان آن قدوهء اصحاب نجات - عليه الصّلوات و التّحيّات
در سال صد و شانزدهم از هجرت ، هشام بن عبد الملك امارت خراسان را به عاصم بن عبد اللّه داد ، و در سال صد و هفدهم او را معزول ساخته ، امارت آن ولايت را به اسد بن عبد اللّه قشيرى داد ، و در سال صد و بيستم اسد بن عبد اللّه فوت شد ، پس هشام منشور امارت خراسان و خوارزم و ما وراء النّهر به نام نصر بن سيّار نوشته از براى او به خراسان فرستاد ، و نصر سيّار بر شهرهاى آن سه ولايت مردم ضابط كاردان گماشت ، و تا زمان مروان حمار ، نصر سيّار حاكم آن بلاد و امصار بود .
و در سال صد و بيست و يكم شاهزاده زيد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام را در كوفه شهيد كردند ، و هشام عنيد در روز ششم ربيع الاوّل سال