مىنگريستم كه چون گوسفندان سر بريده بودند وجامهها از تن ايشان بيرون كرده وبرابر آفتاب افكنده واسبها بر تن پاك وجسد شريف هر يك تاخته ومن در انديشه بودم كه بر ما از آن قوم چه خواهد رفت . مخذولى را ديدم بر اسبى سوار است وزنان حرم را با نيزه همىراند وآن زنان از طعن نيزهء أو به يكدگر همىپناهند ورسول خداى وعلىّ مرتضى را همىخوانند وبه خداى ، مستغاث « 1 » مىبرند ومرا از اين حالت دل بطپيد واندام من بلرزيد . هم در اين حالت آن مخذول قصد من كرد ومن از پيش دست أو بگريختم وچنان دانستم كه توانم گريخت وأو برسيد وكعب « 2 » نيزه بر كتف من رسانيد ومن به روى فتادم . وأو مقنعه از سر من بيرون كرد وگوشواره از گوش من بيرون كشيد ، چنانكه هر دو گوش من بدريد وخون بر روى من روان شد وآفتاب بر فرق من بتابيد ومرا غشى افتاد . چون به خويش آمدم ، سر خود در كنار عمّهام زينب ديدم . فرمود : خيز اى فاطمه تا برويم وندانم بر برادر بيمار تو وديگر كودكان چه رسيده است ؟ گفتم : آيا پارهاى بود كه سر از اين نامحرمان بپوشانم ؟ فرمود : عمّتك مثلك .
چون بدو نگريستم ، ديدم مقنعه از سر أو برداشتهاند واندام أو را به تازيانه سياه كرده . « 3 »
وعمر هم در آن روز سر مبارك امام را به كوفه فرستاد وده تن را بخواند تا بر اسبان ، نعل تازه بستند وبر جسد كشتگان آل رسول تاختند وآن روز وروز ديگر بماند وبر كشتگان سپاه خويش نماز گزارد ! وهمگان را به خاك سپرد وآن أنوار پاك وأجساد مطهّر را بر همان حالت بگذاشت تا بادها بر آن وزد وآفتابها بر آن تابد . « 4 »
هامش
( 1 ) . فريادرس خواستن
( 2 ) . كعب : بند ، بدنه
( 3 ) . الدمعة الساكبة ص 348 ؛ تظلّم الزهراء ص 132 .
( 4 ) . مقتل خوارزمي ج 2 / 39 ؛ الآثار الباقية أبو ريحان بيرونى ص 329 ، چاپ ليدن .