قوم او و سران ديگر ثقيف ، عظمتى را كه « عروه » از اسلام درك كرده بود ، هنوز درك نكرده بودند و باد نخوت و تكبر را در دماغ خود داشتند . از اين رو ، تصميم گرفتند كه نخستين مبلّغ اسلام را در حالى كه در غرفهء خود مشغول سخن گفتن و دعوت به اسلام بود ، با رگبار تير از پاى درآوردند . سرانجام وى را كشتند و او هنگام جان سپردن چنين گفت : مرگ من كرامتى است كه پيامبر مرا از آن آگاه ساخته بود .
هيئت نمايندگى ثقيف
افراد قبيلهء ثقيف پس از كشتن « عروه » سخت نادم و پشيمان شدند و فهميدند كه زندگى براى آنان در دل حجاز - كه در تمام نواحى آن پرچم توحيد برافراشته شده است - امكانپذير نيست و تمام چراگاهها و راههاى بازرگانى آنان از طرف مسلمانان تهديد شده است . در جلسهاى كه براى بررسى مشكلات خود تشكيل دادند ، تصميم گرفتند كه يك نفر را به عنوان نمايندهء خود به مدينه اعزام دارند ، تا با رسول خدا مذاكره كند و آمادگى قوم « ثقيف » را براى پذيرفتن آيين توحيد تحت شرايطى اعلام دارد .
آنان به اتفاق آرا ، به يكى از شخصيتهاى خود به نام « عبد ياليل » رأى دادند كه به مدينه برود و پيام آنها را به پيامبر برساند . وى از پذيرفتن نمايندگى از طرف آنان امتناع ورزيد و گفت : هيچ بعيد نيست كه پس از رفتن من رأى شما دگرگون گردد و من نيز به سرنوشت « عروه » دچار شوم . سپس افزود : من در صورتى اين نمايندگى را از جانب شما مىپذيرم كه پنج تن ديگر از شخصيتهاى « ثقيف » با من همراه باشند و شش نفر به طور مساوى مسئوليت اين نمايندگى را بپذيرند .
پيشنهاد « عبد ياليل » تصويب شد . هر شش نفر به عزم مدينه ، طائف را ترك گفته ، پس از طى مسافتى در نزديكى مدينه در كنار چشمهاى فرود آمدند .
« مغيرة بن شعبه ثقفى » كه اسبهاى ياران پيامبر را به چرا آورده بود ، سران قبيله خود را در كنار آب ديد . فورا به جانب آنان شتافت و از اهدافشان آگاه گرديد . سپس