تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فروغ ابديت تجزيه و تحليل كاملى از زندگى پيامبر اكرم ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
خاك ارتش اسلام و يا نمونه‌اى از پرچم‌هاى آن‌ها را ببينند مرا از وضع آگاه سازند . روزى ناگهان يكى از غلامان من وارد شد و زنگ خطر را نواخت و مرا از پيش روى ارتش اسلام آگاه ساخت . من آن روز ، همراه همسر و فرزندان خود با وسايل آماده به حركت به سوى شام كه مركز مسيحيت در شرق بود رهسپار شدم . خواهرم ، « دختر حاتم » در ميان قبيله باقى ماند و دست‌گير شد . خواهرم ، پس از انتقال به مدينه در خانه‌اى در نزديكى مسجد پيامبر - كه مركز اسيران بود - نگه‌دارى مىشد . وى سرگذشت خود را چنين نقل مىكند : روزى پيامبر براى اداى نماز در مسجد ، از كنار خانهء اسيران عبور مىكرد ، من فرصت را مغتنم شمردم و در برابر پيامبر ايستاده به وى گفتم : يا رسول اللّه ، هلك الوالد و غاب الوافد فامنن عليّ منّ اللّه عليك ؛ پدرم فوت كرده و نگه‌دارندهء من ناپديد شده است ، بر من منت گذار ، خدا بر تو منت بگذارد . پيامبر پرسيد كه كفيل تو چه كسى بود ؟ گفتم : برادرم « عدى بن حاتم » فرمود : همان شخصى كه از خدا و رسولش ، به شام گريخت ؟ پيامبر اين جمله را فرمود و راه مسجد را در پيش گرفت . فردا نيز عين همين گفت‌وگو ميان من و پيامبر تكرار شد و به نتيجه نرسيد . روز سوم از مذاكره با پيامبر مأيوس و نوميد بودم ، ولى هنگامى كه پيامبر از همان محل عبور مىكرد ، جوانى را پشت سر او ديدم كه به من اشاره مىكند كه برخيزم و سخنان ديروز را تكرار كنم . از اشارهء آن جوان ، بارقهء اميد ، درونم را روشن ساخت . برخاستم جمله‌هاى پيشين را در حضور پيامبر براى بار سوم تكرار كردم . پيامبر در پاسخ من گفت : براى رفتن شتاب مكن ، من تصميم گرفته‌ام كه تو را همراه فردى امين به زادگاهت بازگردانم ، امّا فعلا زمينهء مسافرت شما فراهم نيست . خواهرم مىگويد : آن جوانى كه پشت سر پيامبر راه مىرفت و به من اشاره كرد كه سخنان خود را در حضور پيامبر تكرار كنم ، على بن ابى طالب عليه السّلام بود . روزى كاروانى - كه در ميان آن‌ها از خويشاوندان ما نيز وجود داشت - از مدينه به شام مىرفت . خواهرم از پيامبر درخواست كرده بود كه اجازه دهد ، او با اين كاروان به