پرچم اسلام را كه پيامبر به دست او داده بود ، در نزديكى خيبر بر زمين نصب كرد .
در اين لحظه در خيبر بازشد و دلاوران يهود از آن بيرون ريختند . نخست برادر « مرحب » به نام « حارث » جلو آمد ، هيبت نعره او آنچنان مهيب بود كه سربازانى كه پشت سر على عليه السّلام بودند بىاختيار عقب رفتند ، ولى على مانند كوه پاىبرجا ماند . لحظهاى نگذشت كه جسد مجروح « حارث » به روى خاك افتاد و جان سپرد .
مرگ برادر ، « مرحب » را سخت غمگين و متأثر ساخت . او براى گرفتن انتقام برادر ، در حالى كه غرق سلاح بود و زره يمانى بر تن و كلاهى - كه از سنگ مخصوص تراشيده بود - بر سر داشت و « كلاهخود » را روى آن قرار داده بود ، جلو آمد . و به رسم قهرمانان عرب رجز زير را مىخواند :
قد علمت خيبر أنّي مرحب * شاكي السلاح ، بطل مجرّب
إن غلب الدهر فإنّي أغلب * و القرن عندي بالدماء مخضّب
« 1 » در و ديوار خيبر گواهى مىدهد كه من مرحبم ، قهرمانى كارآزموده و مجهز به سلاح جنگىام .
- اگر روزگار پيروز است ، من نيز پيروزم ، قهرمانانى كه در صحنههاى جنگ با من روبهرو مىشوند ، با خون خويشتن رنگين مىشوند .
على نيز رجزى در برابر او سرود و شخصيت نظامى و نيروى بازوان خود را به رخ دشمن كشيد و چنين گفت :
أنا الذي سمتني أمّي حيدرة * ضرغام آجام و ليث قسورة
عبل الذراعين غليظ القصرة * كليث غابات كريه المنظرة
من همان كسى هستم كه مادرم مرا حيدر ( شير ) خوانده است ؛ مرد دلاور و شير بيشههايم .
هامش
( 1 ) . ابن هشام ، در سيرهء خود رجز « مرحب » را به گونه ديگر نقل كرده است .