هرگز صحيح نيست ما از در حيله با آنان وارد شويم . من مطمئنم كه خداوند وسيلهء آزادى تو و ديگران را فراهم مىسازد » . ابو بصير گفت : آيا مرا به دست مشركان مىسپارى تا از دين خدا بازم گردانند . پيامبر باز جمله ياد شده را تكرار كرد و او را به دست نمايندگان قريش سپرد و به جانب مكه حركت داد . وقتى آنان به « ذى الحليفه » « 1 » رسيدند ، ابو بصير از فرط خستگى به ديوارى تكيه زد . در آن حال ، با قيافهاى دوستانه به آن مرد « عامرى » گفت : شمشيرت را بده تا تماشا كنم . وقتى شمشير به دست او رسيد ، آن را از غلاف بيرون كشيد و در همان لحظه آن مرد عامرى را كشت . « غلام » از فرط وحشت پا به فرار گذاشت و به مدينه آمد و جريان را به عرض رسول خدا رسانيد و گفت : ابو بصير رفيق مرا كشت . چيزى نگذشت كه ابو بصير وارد شد و سرگذشت خويش را بازگو كرد و گفت :
اى پيامبر خدا تو به پيمان خويش عمل كردى ، ولى من حاضر نيستم به دستهاى بپيوندم كه با آيين من بازى مىكنند وى اين جمله را گفت و ساحل دريا را كه كاروان قريش از آنجا عبور مىكرد ، در پيش گرفت و در نقطهاى به نام « عيص » سكنا گزيد .
مسلمانان مكه ، از سرگذشت ابو بصير آگاه شدند ، قريب هفتاد نفر از چنگال قريش فرار كرده و در مقر او گرد آمدند . هفتاد نفر مسلمان توانا كه از شكنجهء قريش به ستوه آمده بودند ، نه زندگى داشتند و نه آزادى . تصميم گرفتند كه كاروانهاى تجارتى قريش را غارت كنند و يا به هر كس از آنها دست يابند ، بكشند . آنان آنچنان ماهرانه نقش خود را بازى كردند كه قريش را به ستوه آوردند تا آنجا كه قريش با پيامبر اسلام مكاتبه كردند كه اين ماده را با رضايت طرفين لغو كند و آنها را به مدينه بازگرداند .
پيامبر ، ماده مزبور را با رضايت هر دو دسته ملغا ساخت و فراريان را كه در نقطهء « عيص » مسكن گزيده بودند ، به مدينه فراخواند « 2 » و از اين راه وسيلهاى براى عموم فراهم آمد و قريش فهميدند كه مرد با ايمان را براى هميشه نمىتوان در بند نگاه
هامش
( 1 ) . دهى است در شش يا هفت ميلى مدينه كه گروهى از آنجا براى مكه محرم مىشوند .
( 2 ) . واقدى ، المغازى ، ج 2 ، ص 624 و تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 284 .