« بنى عامر » كه به دست عمرو بن اميه كشته شده بودند ، كمك بگيرد . زيرا قبيلهء بنى النضير هم با مسلمانان پيمان داشتند و هم با قبيله بنى عامر و قبايل هم پيمان همواره در چنين لحظاتى يك ديگر را كمك مىكردند .
پيامبر در برابر درب دژ فرود آمد و مطلب خود را با سران قوم در ميان گذاشت آنان با آغوش باز از پيامبر استقبال كردند و قول دادند كه در پرداخت ديه كمك كنند .
سپس در حالى كه پيامبر را با كنيهاش ( ابو القاسم ) خطاب مىكردند ، درخواست كردند كه رسول خدا وارد دژ آنها شود و روز را آنجا به سر ببرد . رسول گرامى تقاضاى آنها را نپذيرفت و در سايه ديوار دژ با افسران خود نشست و با سران بنى النضير مشغول گفتوگو شد . « 1 »
پيامبر احساس كرد كه اين چربزبانى ، با يك سلسله حركتهاى مرموز توأم است . از طرفى ، در محوطهاى كه پيامبر نشسته بود ، رفت و آمد زياد به چشم مىخورد ؛ سخنان در گوشى ، كه مورث شك و بدبينى است ، فراوان بود . در حقيقت ، سران بنى النضير تصميم گرفته بودند كه پيامبر را غافلگير كنند . يك نفر از آنها به نام « عمرو بن حجاش » آماده شده بود كه بالاى بام برود و با افكندن سنگ بزرگى بر سر پيامبر ، به زندگى او خاتمه بخشد .
خوشبختانه توطئهها و نقشههاى شومشان از حركتهاى مرموز و ناموزون آنها فاش شد و بنا به نقل « واقدى » فرشتهء وحى ، پيامبر را از ماجرا آگاه ساخت . حضرت از جاى خود حركت كرد و طورى مجلس را ترك گفت كه يهوديان تصور كردند دنبال كارى مىرود و برمىگردد ، ولى پيامبر راه مدينه را در پيش گرفت و همراهانش را نيز از تصميم خود آگاه نساخت . آنان هم چنان در انتظار بازگشت پيامبر به سر مىبردند ، امّا هرچه انتظار كشيدند انتظار آنها سودى نبخشيد .
جهودان بنى النضير سخت در تكاپو و تشويش افتادند : از طرفى فكر مىكردند كه
هامش
( 1 ) . واقدى مىگويد : پيامبر وارد جلسه سران « بنى النضير » گرديد « المغازى ، ج 1 ، ص 364 » .