خود و جامه عافيت مى پوشم . اما تو اى ابا عبد الرحمان ، لگام مركوب خود را به شاهراه حقيقت برگردان و براى خاندان خود در جستجوى عافيت باش و عطوفت مردم را بر قوم خويش برانگيز و بسيار دور مى بينم كه آنچه را به تو مى گويم بپذيرى و سرانجام مروان چشمههاى فتنه را به جوشش خواهد آورد كه در سرزمينها روان گردد و همه را به آتش كشد . گويى هم اكنون شما دو تن را مى بينم كه به هنگام رويارويى با پهلوانان چنين بهانه خواهيد آورد كه سرنوشت بدين گونه بود و پشيمانى چه بد سرانجامى است و پس از اندك روزگارى كار براى تو روشن مىشود . والسلام .
اينجا پايان نامههايى است كه آن قوم با معاويه رد و بدل كردهاند و هركس به مضمون اين نامهها آگاه شود مى فهمد كه موضوع چنان نبوده است كه علاجى براى آن ممكن باشد و تدبيرى فراهم گردد ، و چاره جز شمشير نبوده است و على عليه السلام نسبت به آنچه انجام داده آشناتر و داناتر از همگان بوده است . ابن سنان در كتاب خود كه آن را عادل ناميده اين اعتراض را بدين گونه پاسخ داده و گفته است : همه مردم مى دانند كه در داستان شورا عبد الرحمان بن - عوف به على عليه السلام پيشنهاد كرد كه خلافت را براى او قرار دهد مشروط بر اينكه او به كتاب خدا و سنت رسول خدا و روش ابوبكر و عمر عمل كند و على - عليه السلام اين پيشنهاد را نپذيرفت و فرمود « با اين شرط مى پذيرم كه به كتاب خدا و سنت پيامبر و اجتهاد و رأى خودم عمل كنم » ، و مردم در سبب اين كار اختلاف نظر دارند شيعيان مى گويند : على عليه السلام اين شرط را نپذيرفت به اين جهت كه روش ابوبكر و عمر را درست نمى دانست و ديگران مى گويند او چون خودش
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 89
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٨٩