كنيزانى كه داراى فرزند هستند ، سخن و فتوايى بر خلاف عمر داده بود ، شاعران مخالف با او همين موضوع را در شعر خود آورده و بر او خرده گرفتهاند . چگونه ممكن است از خرده گرفتن بر او در چيزى كه خود به آن افتخار مى كرده است ، در صورتى كه از نظر آنان داراى ارزش و فخر نباشد ، چشم بپوشند و حال آنكه بر فتواى آن حضرت در مورد كنيزكان خرده گرفتهاند .
از اين گذشته به جاحظ مى گوييم : عقيدهء خودت را در مورد عبد الله بن عمر كه پيامبر ( ص ) در جنگ احد اجازه شركت در جهاد را به او ندادند و در جنگ خندق اجازه فرمودند به ما بگو . آيا آنچه را كه تو از شروط صحت و فضيلت اسلام بر شمردى تميز مى داده است و آيا فرق ميان پيامبر و مدعى پيامبرى و تفاوت ميان سحر و معجزه و ديگر چيزها را كه به تفصيل بر شمردى مى دانسته است اگر جاحظ گستاخى كند و بگويد آرى ، به او گفته خواهد شد : على عليه السلام براى اين موضوع سزاوارتر از ابن عمر است كه بدون هيچگونه خلافى ميان اشخاص عاقل ، على عليه السلام از او زيركتر و روشنتر بوده است و چگونه ممكن است در اين باره شك كرد و حال آنكه خودتان روايت كردهايد كه ابن عمر پس از داشتن عمر طولانى ، تفاوتى ميان چوب و ترازو نمى نهاد و پس از مدتها تجربه ، فرقى ميان امام هدايت و امام گمراهى نمى نهاد كه از بيعت با على عليه السلام خوددارى كرد ، و حال آنكه شبانه بر در خانه حجاج رفت تا براى عبد الملك بيعت كند كه آن شب را بدون امام نخوابد كه به تصور خود از پيامبر ( ص ) چنين روايت مى كرد كه فرمودهاند : « هر كس بميرد و او را امامى نباشد به مرگ جاهلى مرده است » و كار كوچك ساختن و به زبونى كشيدن ابن عمر از سوى حجاج به آنجا كشيد كه پاى خود را از تشك و زير لحاف بيرون آورد و گفت دست خود را بر آن بنه .
اين است شناخت ابن عمر از چوب و ترازو و اين است تشخيص و گزينش او در مورد امامان .
و حال على عليه السلام در هوش و زيركى و رخشندگى تشخيص و صحت گمان و حدس معلوم و مشهور است . اگر جايز باشد كه اسلام ابن عمر اسلامى صحيح باشد و در مورد او گفته شود امورى را كه جاحظ بر شمرده ، و خواسته است زبان آورى و ژاژخايى خويش را آشكار سازد ، مى دانسته است ، بدون ترديد على عليه السلام به شناخت اين امور سزاوارتر و به صحت اسلام
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 331
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٣١