ضمن بيان معجزات رسول خدا ( ص ) نقل كردهاند و بيشتر آنان اين موضوع را همانگونه كه در اين خطبه امير المومنين آمده است آوردهاند . برخى هم اين موضوع را به صورت مختصر نقل كردهاند كه پيامبر ( ص ) درختى را فرا خواند و آن درخت در حالى كه زمين را مى شكافت به حضورش آمد .
بيهقى اين موضوع را در كتاب دلائل النبوة آورده است و محمد بن اسحاق بن يسار در كتاب سيره و مغازى به صورت ديگرى نقل كرده است . محمد بن اسحاق مى گويد : ركانة بن عبد يزيد بن هاشم بن عبد المطلب بن عبد مناف از همه قريش نسبت به پيامبر ( ص ) خشن تر بود . روزى در يكى از درههاى مكه تنها به رسول خدا برخورد . پيامبر ( ص ) به او فرمود : اى ركانة آيا حاضر نيستى از خدا بترسى و آنچه را كه من تو را به آن فرا مى خوانم بپذيرى ركانه گفت : اگر بدانم آنچه كه مى گويى حق است از تو پيروى مى كنم . پيامبر فرمود . آيا اگر با تو كشتى بگيرم و ترا بر زمين زنم قبول مى كنى كه آنچه من مى گويم حق است گفت آرى . فرمود : برخيز تا با تو كشتى بگيرم . ركانه برخاست و همين كه پيامبر به او حمله آورد او را ، بدون اينكه از خودش اختيارى داشته باشد ، بر زمين زد . ركانه گفت : اى محمد اين كار را تكرار كن . تكرار كرد و باز هم ركانه را بر زمين زد . ركانه گفت : اى محمد ، اين شگفت است كه چنين مرا بر زمين مى زنى پيامبر ( ص ) فرمودند : اگر بخواهى كه از خدا بترسى و از آيين من پيروى كنى شگفت تر از اين را به تو نشان مى دهم . ركانه گفت : آن چيست فرمود : همين درختى را كه مى بينى براى تو فرا مى خوانم كه بيايد . ركانه گفت : آن را فرا خوان و پيامبر ( ص ) چنان فرمود و آن درخت حركت كرد و آمد و مقابل رسول خدا ( ص ) ايستاد . آنگاه پيامبر ( ص ) فرمود : به جاى خود برگرد و درخت به جاى خود برگشت . ركانة پيش قوم خود برگشت و گفت : اى خاندان عبد مناف ، با اين دوست خود با تمام مردم روى زمين مسابقه جادوگرى دهيد كه هرگز جادوگرتر از او نديدهام و داستان را براى آنان گفت .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 302
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٠٢