مگر ترا براى اين كار دعوت كرده بوديم مروان بن حكم مى خواست خطبه بخواند زبانش بند آمد و گفت « بار خدايا ما تو را مى ستاييم و از تو يارى مى جوييم و به تو شرك نمى ورزيم » .
عبد الله بن عامر بن كريز كه سخنور و امير بصره بود بر روى منبر زبانش بند آمد و اين كار بر او سخت گران آمد . زياد بن ابيه كه قائم مقام او بود گفت : اى امير بيتابى مكن كه اگر همه اينان را كه مى بينى بر اين منبر بر پا دارى بيشتر از تو گرفتار بند آمدن زبانشان خواهند شد . چون جمعه فرا رسيد عبد الله بن عامر دير آمد و زياد به مردم گفت : امروز امير گرفتار تب است . او به مردى از سران معروف قبايل گفت : برخيز و به منبر برو . او چون به منبر رفت زبانش بند آمد و فقط گفت : سپاس خداوندى را كه اينان را روزى مىدهد ، و ساكت ماند . او را از منبر پايين آوردند و يكى ديگر از سران مردم را به منبر فرستادند . او همين كه بر منبر ايستاد و روى به مردم كرد چشم وى بر سر طاس مردى افتاد و گفت : اى مردم ، اين مرد طاس مرا از صحبت باز مى دارد . خدايا اين مرد را لعنت فرماى او را نيز از منبر پايين آوردند .
سپس به وازع يشكرى گفتند : برخيز بر منبر برو و سخن بگو . او همين كه به منبر رفت و مردم را ديد ، گفت : اى مردم ، من امروز خوش نداشتم به نماز جمعه آيم ، همسرم مرا بر اين كار وا داشت و اينك شما را گواه مى گيرم كه او سه طلاقه است . او را هم از منبر پايين آوردند . زياد بن عبد الله بن عامر گفت : چگونه ديدى اينك برخيز و براى مردم خطبه ايراد كن .
خطبه ( 230 )
از سخنان آن حضرت ( ع ) به هنگام غسل دادن و تجهيز جسد مطهر پيامبر ( ص ) اين خطبه با عبارت « بابى انت و امى يا رسول الله لقد انقطع بموتك ما لم