تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
محمد بن مسلم بن شهاب زهرى ، از عبيد الله بن عتبة ، از عايشه نقل مىكند كه مى گفته است : پيامبر چون آن شب از بقيع مراجعت فرمود مرا ديد و من در سر خود احساس درد مى كردم و مى گفتم واى سرم ، پيامبر فرمود : من هم سردرد دارم ، واى سرم . سپس به من فرمود « چه زيانى داشت اگر پيش از من مى مردى و خودم براى تجهيز تو قيام مى كردم ، تو را كفن مى پوشاندم و بر تو نماز مى گزاردم و به خاك مى سپردمت گفتم : به خدا سوگند و اگر چنان شود گويا تو را مى بينم كه به خانه من باز مى گشتى و با يكى از زنان خود همبستر مى شدى . پيامبر ( ص ) لبخند زد و با آنكه بيمارى او بدتر مى شد همچنان به خانه زنان خويش مى رفت تا آنكه بيمارى آن حضرت را بسترى كرد و از پاى در آورد و در خانه ميمونه بود . در اين هنگام همسران خود را فرا خواند و از آنان اجازه خواست كه در خانهء من بسترى شود و اجازه داده شد و پيامبر ( ص ) در حالى كه به دو مرد از افراد خانواده خود تكيه داده بود كه يكى فضل بن عباس و مردى ديگر بودند بيرون آمد و پاهايش به زمين كشيده مى شد و بر سرش دستمال بسته بود وارد خانه من شد . عبيد الله بن عبد الله بن عتبه مى گويد : اين حديث را براى ابن عباس نقل كردم ، گفت : مى دانى آن مرد ديگر كيست گفتم نه . گفت : على ابن ابى طالب بود ولى عايشه با آنكه مى توانست هيچ گاه نمى خواست و ياراى آن را نداشت كه از او به نيكى ياد كند . عايشه در پى سخن خود مى گويد : سپس پيامبر ( ص ) بيتاب و بيمارى اش سخت شد و فرمود : « هفت مشك كوچك آب كه از چاههاى مختلف فراهم شده باشد بر من بريزيد تا بتوانم پيش مردم بروم و با آنان عهد كنم » . او مى گويد : رسول خدا را در طشتى كه از حفصه دختر عمر بود نشاندم و بر آن حضرت آب ريختم تا آنكه با دست خود اشاره فرمود « بس است بس » . عطاء ، از قول فضل بن عباس كه خدايش رحمت كناد روايت مىكند كه مى گفته است : چون بيمارى رسول خدا شروع شد پيش من آمدند و فرمودند بيرون بيا . همراهش بيرون رفتم ، متوجه شدم گرفتار تب است و دستمالى بر سر بسته است . فرمود : دستم را بگير و دست آن حضرت را گرفتم تا بر منبر نشست . سپس فرمود : « مردم را فرا خوان » با صداى بلند مردم را فرا خواندم ، به حضورش گرد آمدند ، چنين فرمود : « اى مردم ، نخست همراه شما خداى را مى ستايم . همانا كوچ كردن از