سلام كرد ، دست از كشتن وى بازداشتند ، از بهر آنكه دانستند كه وى مسلمان شده است ، و اگر نه سلام نكردى . و يكى در ميان صحابه بود كه نام وى محلّم ابن جثّامه بود ، و ديرينه [ 1 ] عداوتى با اين عامر بن أضبط داشت و التفات بسلام وى نكرد و شمشير بركشيد و بى دستورى أصحاب برفت و او را بقتل آورد .
پس چون از آن غزو فارغ شدند و باز مدينه رفتند ، حكايت محلّم بن جثّامه و كشتن عامر بن أضبط الأشجعى در خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، باز كردند ، و سيّد ، عليه السّلام ، بر محلّم بن جثّامه خشم گرفت و او را گفت : اى ناجوانمرد ، بعد از ان كه عامر بن أضبط ايمان بخداى و به پيغمبر وى بياورده بود و تحيّت إسلام بگزارده بود و مسلمانان وى را ايمن گردانيده بودند ، تو چرا او را بقتل آوردى ؟ بعد از ان محلّم از خجالت سر در پيش افگند و خاموش شد و هيچ نمىيارست گفتن . پس جماعتى گفتند كه : اى محلّم ، برخيز و بنزديك پيغمبر ، عليه السّلام ، شو ، تا سيّد ، عليه السّلام ، از بهر تو استغفار كند . محلّم بر پاى خاست و بنزديك پيغمبر ، عليه السّلام ، رفت . مردم گفتند : يا رسول اللّه ، محلّم آمده است تا تو از بهر وى استغفار كنى . سيّد ، عليه السّلام ، بر وى خشمناك بود ، دست برداشت و گفت :
أللهمّ لا تغفر لمحلّم بن جثّامه .
گفت : بار خدايا ، تو محلّم بن جثّامه را ميامرز ، و سه بار چنين باز گفت .
پس محلّم بن جثّامه ، چون چنان * ديد ، بر پاى خاست و مىرفت و مىگريست و بگوشهء ردا كه برافگنده بود اشك پاك مىكرد . چون وى برفت ، بعد از هفت روز خبر آوردند كه : محلّم بن جثّامه را وفات يافت ، و چون وى را دفن كردند ، زمين او را به خود قبول نمىكرد و بدن وى را باز پشت خود مىانداخت ، و ديگر بار وى را دفن كردند و همچنين زمين او را به خود قبول نكرد و
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : پيشينه .