تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 1066

مساهمون:

ص١٠٦٦
عبد اللّه بن أنيس حكايت كرد و گفت كه : چون سيّد ، عليه السّلام ، مرا پيش خود خواند و گفت : مىشنوم كه خالد بن سفيان [ هذلى ] لشكرى در جانب نخله جمع مىكند كه بجنگ من آيد ، اكنون برو و او را بقتل آور . پس من گفتم : يا رسول اللّه ، من هرگز وى را نديده‌ام ، مرا علامتى بگوى كه وى را بدان باز شناسم ، سيّد ، عليه السّلام ، گفت : علامت آنست كه چون تو وى را ببينى ، لرزه بر اندام وى افتاده باشد . عبد اللّه گفت : من شمشير حمايل كردم و برنشستم و روى در نخله نهادم ، چون به نخله رسيدم ، خالد بن سفيان را ديدم كه خانها كوچ كرده بود و خود از پيش بيامده بود كه در صحرا جائى طلب كند كه زنان و خانهاى خود فرود آورد . چون به وى رسيدم وقت نماز ديگر بود ، پيشتر نماز كردم ، بعد از ان برنشستم و از پى وى مىرفتم ، و در حال كه مرا بديد ، چنان كه پيغمبر ، عليه السّلام ، گفته بود ، لرزه بر اندام وى افتاد ، آن وقت بدانستم كه وى خالد بن سفيان است . چون بنزديك وى رسيدم ، از من پرسيد كه تو * از كجائى ؟ گفتم : من مردىام از عرب و شنيدم كه تو لشكرى از بهر محمّد جمع مىكنى و از هر جاى مدد مىطلبى ، من بدين سبب برخاستم و پيش تو آمدم . پس خالد بن سفيان گفت كه : همچنين است كه شنيدى ، و من دربند آنم كه لشكرى راست بكنم و بجنگ محمّد روم ، و من با وى سخن مىگفتم و فرصت طلب مىكردم كه وى را چگونه مشغول كنم ، ناگاه وى را بسببى مشغول كردم و شمشير بركشيدم و بر سر وى زدم و سر وى بينداختم ، آنگاه زنان وى ديدم كه از هودجها بيرون آمدند و بر سر وى دويدند . بعد از ان من شتر را تازيانه‌اى زدم و روى باز مدينه نهادم . چون سيّد ، عليه السّلام ، مرا بديد ، گفت : أفلح الوجه . گفتا : چه كردى يا عبد اللّه ، كه فلاح در روى تو پيدا است ؟ گفتم : يا رسول اللّه ، آن دشمن خداى و رسول را بكشتم . گفت : راست مىگوئى ، آنگاه برخاست و دست من بگرفت و مرا به خانه برد و عصائى
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 1066 | قاضى ابرقوه