مردم را بشارت خير ده ، و ايشان را از رحمت خداى نفور مكن ، و آن جايگاه كه مىروى جماعتى از أهل كتاب يعنى جهودان و ترسايان ببر تو آيند و از تو پرسند كه : كليد بهشت چيست ؟ تو ايشان را بگوى كه : كليد بهشت كلمهء شهادت است .
پس معاذ ، چون * بجانب يمن رفت ، چنان كه پيغمبر ، عليه السّلام ، فرموده بود ، حكم مىكرد تا يك روز زنى ببر وى آمد و گفت : يا معاذ ، تو صاحب رسول خدائى ، مرا بگوى كه : حقّ شوهر برزن چه باشد ؟ معاذ گفت : حقّ شوهر بر زن بسيار است ، و هيچ زن حقّ شوهر بتمامى نتواند گزاردن .
پس آن زن گفت : لا بدّ باشد كه مرا بگويى كه حقّ شوهر بر زن چيست ؟
معاذ گفت : اى زن ، چند گوئى ، اگر به مثل باز خانه روى و شوهر خود را بينى كه خون و ريم از بندهاى وى روان شده است و تو آن خون و ريم از بندهاى وى [ 1 ] پاك كنى ، هنوز حقّ وى به واجبى نگزارده باشى . پس زن خاموش شد و برخاست و برفت .
حكايت اسلام فروة بن عمرو [ الجذامى [ 2 ] ]
محمّد بن إسحاق ، رحمة اللّه عليه ، گويد كه :
فروة بن عمرو عامل بود از جهت پادشاه روم بر قبايل عرب كه در حوالى شام مقام داشتند و كافر بودند ، پس او را رغبت إسلام ظاهر شد و كس به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، فرستاد و استرى خنگ نيكو بفرستاد ، و اين استر از بهر تحفه بفرستاد . پس چون آن مرد به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، رفت و سلام فروه برسانيد ، و آن استر پيشكش كرد و بعد از ان ، از إسلام فروه خبر بازداد . پس سيّد ، عليه السّلام ، آن مرد را دل خوشيها بداد و در حقّ فروه
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل و روا : بدنهاى وى ، و بر طبق ايا و ط و پا ضبط شد .
[ ( 2 - ) ] از روا نقل شد .