أهل جرش پنداشتند كه صرد و لشكر إسلام بهزيمت همى روند ، از شهر بيرون آمدند و از دنبالهء ايشان برفتند تا بدان كوه رسيدند . چون بدان كوه رسيدند ، صُرَد بن عبد اللّه با لشكر إسلام از كوه فرود آمدند و شمشير بكشيدند و در ايشان نهادند و بسيارى از ايشان بقتل آوردند و باقى بهزيمت باز پس گريختند و به شهر باز آمدند .
و أهل جرش ، پيش از آنكه صرد بحصار ايشان آمدى ، [ دو [ 1 ] ] مرد به مدينه فرستاده بودند كه تفحّص حال مىكنند كه اگر لشكر از مدينه بيرون آيد ، مردم أهل جرش باز پرسند كه اين لشكر بكجا مىرود ، و ايشان مىدانستند كه هر آينه [ 2 ] لشكرى از لشكر إسلام از مدينه بجنگ ايشان آيد . و اتّفاق را در آن ساعت كه صرد بن عبد اللّه با لشكر خود أهل جرش را بقتل مىآوردند ، و مردان جرش كه از بهر تفحّص حال لشكر إسلام فرستاده بودند در خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، ايستاده بودند ، و سيّد ، عليه السّلام ، از ايشان پرسيد كه : در ولايت شما كوهى هست كه آن را شكر گويند ؟ گفتند : يا رسول اللّه ، در ولايت ما بنزديك ولايت كوهى است كه آن را كشر گويند . سيّد ، عليه السّلام ، از بهر تفاءل مىگفت : لا ، بل كه آن كوه كوه شكر است نه كشر .
ايشان گفتند : يا رسول اللّه ، خبر اين كوه از بهر چه مىپرسى ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
إنّ بدن اللّه لتنحر عنده [ الآن ] .
گفت : اين ساعت ، مهتران جرش همچون اشتران كه قربان [ كنند ، قربان ] مىكنند . پس آن دو مرد فهم نكردند كه سيّد ، عليه السّلام ، ايشان را چه مىگويد ، برخاستند و به خدمت أبو بكر و [ يا ] عثمان [ 3 ] ، رضى اللّه عنهما ،
هامش
[ ( 1 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 2 - ) ] روا : بكجا مىرود چرا كه از كار خود مىترسيدند و مىدانستند كه هراينه .
[ ( 3 - ) ] در اصل و ساير نسخهها بخلاف متن عربى ج 4 ص 234 : ابو بكر و عمر .