رفتند و گفتند كه : سيّد ، عليه السّلام ، ما را چنين گفت . پس أبو بكر [ و يا ] عثمان ، رضى اللّه عنهما ، ايشان را گفتند : واى بر شما ، كه سيّد ، عليه السّلام ، شما را خبر باز مىداد كه : مهتران * قوم شما همچون شتران قربان مىكنند و در بلا گرفتاراند . اكنون برويد و شفاعت كنيد تا وى از بهر شما شفاعت كند و حق تعالى بلا از ايشان بردارد و بيش از آنكه كشتند ايشان را نكشند . پس برفتند و از پيغمبر ، عليه السّلام ، درخواستند تا دعا كند ، و دعا كرد و از حق تعالى درخواست تا آن بلا از ايشان برداشت [ 1 ] .
پس آن دو مرد در حال برخاستند و روى باز وطن خود كردند . چون به جرش رسيدند ، أهل جرش را ديدند و حكايت كردند كه : محمّد در فلان روز در فلان ساعت ما را در مدينه چنين و چنين خبر داد و حكايت چنان كه رفته بود ، پيش ايشان باز كردند ، و بنگريستند و هم در آن روز [ و ] هم در آن ساعت ، چنان كه پيغمبر ، عليه السّلام ، خبر باز داده بود ، واقعهء أهل جرش افتاده بود و ايشان را بقتل آورده بودند ، و هم در حال كه پيغمبر ، عليه السّلام ، دعا كرده بود ، حق تعالى بلا از ايشان برداشته بود [ 2 ] و لشكر إسلام از قفاى ايشان باز گرديده بودند . پس اهل جرش ، چون اين بشنيدند ، گفتند : از ما تا به مدينه يك ماهه راه است [ 3 ] يا بيشتر ، و چون محمّد به مدينه از واقعهء ما خبر باز مىدهد ، ضرورت وى پيغمبر خداى است و جبرئيل به وى مىآيد و او را از غيب خبر باز مىدهد . اكنون بيش ازين إنكار وى نشايد نمودن و بباطل بر دين أهل شرك نشايد بودن ، برخيزيد ، اى قوم ، تا به مدينه رويم و مسلمان
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : ايشان برفتند گفتند يا رسول اللّه أهل جرش را دعا كن تا حق تعالى عذاب ازيشان بردارد و بيش از آنكه كشتند نكشند ، آنگه سيد ايشان را دعاى خير كرد و از حق تعالى در خواست تا آن بلا ازيشان برداشت .
[ ( 2 - ) ] روا : آن بلا دفع شده بود .
[ ( 3 - ) ] در اصل : يك ماهه راست است ، و بر طبق ايا و ط و پا ضبط شد . روا : يك ماهه راه بيش است .