ثقيف خبر بازداد ، و سخنى كه مىبايست گفتن بگفت در كار ايشان و پس مغيره در رفت و حال بگفت . آنگاه سيّد ، عليه السّلام ، مغيرة بن شعبه با جماعتى ديگر در پيش ايشان فرستاد ، تا ايشان را به مدينه درآورند ، و بفرمود تا از بهر ايشان در گوشهء مسجد قبّهاى بزدند . و مغيرة بن شعبه با آن جماعت به قناة رفت و ايشان را برگرفت و به إعزاز و إكرام در مدينه آورد ، و در راه كه مىآمد ، ايشان را تعليم مىكرد كه : چون به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، رسيد ، خدمت و تحيّت وى چگونه گزاريد ، و ايشان مىگفتند كه : ما اين ندانيم و آنچنان كه رسم ما باشد تحيّت بگزاريم . پس چون درآمدند ، چنان كه رسم و آئين ايشان بود ، سلام كردند و تحيّت و خدمت بگزاردند . و سيّد ، عليه السّلام ، بفرمود كه ايشان را بدان قبّه برند كه در مسجد زده بودند [ و [ 1 ] ] فرود آرند . و خالد ابن سعيد بن العاص را به خدمت ايشان بازداشت . و چون از خدمت سيّد ، عليه السّلام ، چيزى به پيش ايشان مىبردندى ، وى بردى ، و هر بار كه طعام ببردندى نخوردندى تا وى چاشنى از ان برنگرفتى و بخوردى ، پس ايشان دست بدان طعام دراز كردندى . و هر التماس كه ايشان را بودى از خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، وى آمدى و شدى و پيغام گزاردى ، تا آنگاه كه رضا بدادند و قرار افتاد و مسلمان شدند .
و التماس ايشان از خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، يكى آن بود پيش از ان كه مسلمان شدند ، كه چون مسلمان شوند ، سيّد ، عليه السّلام ، لات بر ايشان بگذارد و تا سه سال آن را خراب نكند ، و پيغمبر ، عليه السّلام ، اين التماس ايشان مبذول نداشت و گفت : إسلام و پرستيدن خانهء بت [ 2 ] بهم راست نيايد .
بعد از ان گفتند كه : يك سال ما را مهلت ده * سيّد ، عليه السّلام ، گفت : ندهم .
هامش
[ ( 1 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 2 - ) ] كذا . روا : اسلام و بت پرستيدن . ايا و ط و پا : و پرستيدن بت بتخانه بهم .