كرد و دل بر ان نهاد كه به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، آيد و توبه كند از گذشته ، و چون اين عزم مصمّم كرده بود ، قصيدهاى دراز در مدح پيغمبر ، عليه السّلام ، و أحوال خود در آن قصيده إنشاء كرد و برخاست و روى در مدينه نهاد . و چون به مدينه رسيده بود ، او را دوستى بود ، در شب پنهان بخانهء وى شد و بامداد ، چون وقت صبح بود ، برخاست و به مسجد رفت . چون سيّد ، عليه السّلام ، از نماز فارغ شده بود ، آن مرد كه دوست وى [ 1 ] بود إشارت كرد به كعب كه اين پيغمبر خداى است ، برخيز و زينهار از وى بخواه . كعب برخاست و به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، آمد و در پيش وى بنشست و دست در دست وى نهاد ، و سيّد ، عليه السّلام ، او را نمىشناخت .
كعب گفت : يا رسول اللّه ، اگر من كعب بن زهير را به خدمت تو آورم و توبه كند و مسلمان شود ، او را زينهار دهى ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : بلى .
آنگاه گفت : يا رسول اللّه ، منم كعب بن زهير ، چون كعب اين بگفته بود ، يكى از أنصار برخاست و گفت : يا رسول اللّه ، مرا دستورى ده تا اين دشمن خداى را گردن بزنم . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : آمده است تا توبه كند و مسلمان شود ، چگونه گردن وى شايد زدن . و كعب بن * زهير از آن مرد أنصارى برنجيد و بدان سبب بر قوم أنصار خشم گرفت و در قصيدهء خود مدح مهاجر بكرد و بتعريض ذمّ أنصار در ان آورد . و چون به إسلام در آمده بود ، برخاست و آن قصيده كه در مدح پيغمبر ، عليه السّلام ، و أحوال خود إنشاء كرده بود ، هم در مسجد بخواند . سيّد ، عليه السّلام ، آن قصيده را از وى سماع كرد و بپسنديد .
از بهر آنكه اين قصيده مشتمل بود بر مدح پيغمبر ، عليه السّلام ، و در حضرت وى بخوانده بود و وى استماع فرموده بود ، بتبرّك بياورديم ، و اگر نه أشعارهاى ديگر كه در سيرت مذكور است بيشتر از آنست كه در اين
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : كه در دست وى ، و بر طبق ساير نسخ ضبط شد .