إسلام آيند و جعيل بن سراقه كه هيچ ندادم از بهر آن ندادم كه او خود مسلمان بود و او را به إسلام باز گذاشتم ، و حاجت نبود كه وى را از بهر إسلام چيزى از حطام دنيا تألّف كند .
و ديگر چون سيّد ، عليه السّلام ، قسمت غنائم بكرد ، و بعضى را بسيار بداد و بعضى را اندك بداد و بعضى را هيچ نداد ، يكى بود از قبيلهء بنى تميم كه نام وى ذو خويصره [ 1 ] بود ، در آمد و گفت : يا محمّد ديدم كه امروز چه كردى ، گفت : چه كردم ؟ گفت : عدل كار نفرمودى كه بعضى را بسيار بدادى و بعضى را هيچ ندادى . سيّد ، عليه السّلام ، از سخن وى خشم گرفت ، گفت :
ويحك ، إذا لم يكن العدل عندى فعند من يكون ؟
گفت : واى بر تو مرد ، اگر عدل پيش من نباشد پيش كى خواهد بودن ؟
عمر ، رضى اللّه عنه ، بر پاى خاست و گفت : يا رسول اللّه ، دستورى ده تا اين مرد را بكشم . سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
لا ، دعه ، فإنّه سيكون [ له ] شيعة يتعمّقون فى الّدين حتّى يخرجوا منه كما يخرج السّهم من الرّميّة ، ينظر فى النّصل [ 2 ] ، فلا يوجد شىء ، ثمّ فى القدح [ 3 ] ، فلا يوجد شىء ، ثمّ فى الفوق [ 4 ] ، فلا يوجد شىء ، [ سبق الفرث و الدّم ] .
گفت : اى عمر ، رها كنيد كه از وى ، يعنى ذو خويصره ، گروهى و قومى را پيدا خواهند شد ، كه ايشان بقرّائى [ 5 ] و سالوسى در دين چنان شوند و از مسلمانى چنان بيرون آيند ، همچنانكه تير از كمان بيرون آيد ، يعنى از سر تكلّف در دين
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : حويصرم .
[ ( 2 - ) ] در اصل : من السبيل .
[ ( 3 - ) ] در اصل : و ينظر فى القدح .
[ ( 4 - ) ] در اصل : و ينظر فى الفوق .
[ ( 5 - ) ] قراء ، كزنار ، مرد عابد و پارسا ( منتهى ) .