پيغمبر ، عليه السّلام ، در ميان ايشان پرورده بود ، و حليمه كه دايهء وى بود [ از بنى سعد بود ] [ 1 ] و پيغمبر را ، عليه السّلام ، شير داده بود [ 2 ] . و مردم قبيلهء بنى سعد با قبيلهء هوازن بجنگ پيغمبر ، عليه السّلام ، آمده بودند ، و آن شخص كه سيّد ، عليه السّلام ، گفته بود از قبيلهء بنى سعد بود و بتازگى كارى بد كرده بود و پيغمبر ، عليه السّلام ، از وى برنجيده بود [ 3 ] ، پس چون وى را بيافتند ، وى را با زن و فرزند پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، آوردند ، و شيماء [ 4 ] دختر حارث كه همشيرهء پيغمبر بود ، عليه السّلام ، و او را نيز گرفته بودند و با ايشان همى بردند و اشتر از وى ستده بودند و او را تكليف مىكردند تا پياده مىرفت ، پس آنگاه مسلمانان را گفت : مرا چندين عُنف و خوارى مكنيد كه من همشيرهء مصطفىام ، عليه السّلام ، و چون به خدمت وى روم و مرا بيند شما را ملامت كند ، و ايشان از وى باور نمىداشتند . چون بخدمتِ مُصطفى آمد ، عليه السّلام ، گفت : يا رسول اللّه ، من خواهر توام از رضاع ، پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت : نشان چيست ؟ گفت : نشان آنست كه فلان روز ترا بر پشت خود گرفته بودم و با تو بازى مىكردم ، تو پشت من بدندان فرو گرفتى و سخت بگزيدى ، چنان كه از ان نشان بر پشت من افتاد . آنگاه سيّد .
عليه السّلام ، گفت : راست گفتى ، و كرامت وى را ردا از دوش مبارك خود فرو گرفت و در پيش خود بگسترانيد و او را به إعزازى و إكرامى هر چه تمامتر بر سر رداى خود نشاند ، و بعد از ان او را مراعات و تيمار داشت بسيار بكرد و وى را گفت : اكنون مخيّرى [ اگر دلت مىخواهد كه تو پيش من باشى . آنچنانكه مراد تو باشد ، مراعات و تيمار داشت تو بكنم ، و ] اگر مىخواهى تا ترا باز پيش قوم خود
هامش
[ ( 1 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 2 - ) ] رجوع شود به ص 145 تا 154 همين نسخهء چاپى .
[ ( 3 - ) ] در اصل بخلاف ايا و ط و پا و مدلول متن عربى ج 4 ص 100 : كارى بد نكرده بود . . . نرنجيده بود .
[ ( 4 - ) ] در اصل : سيماك .