خلف السّلام على امرء ودّعته * فى النّخل خير مشيّع و خليل
پس لشكر برفتند و چون بنزديك شام رسيدند ، به جائى كه آن را معان گفتندى ، مردى برسيد و گفت كه : هرقل رومى با صد هزار سوار و پياده آمده است و به زمين بلقاء نزول كرده است ، و از ديگر قبايل عرب كه در حوالى شام مقام دارند ، صد هزار ديگر از سوار و پياده با وى جمع شدهاند [ 1 ] .
پس چون لشكر پيغمبر ، عليه السّلام ، اين سخن بشنيدند ، در آن منزل كه بودند فرود آمدند و دو شبانروز 137 توقّف كردند و گفتند كه : كسى به پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، فرستيم و وى را آگاهى دهيم كه لشكرى بدين عظيمى جمع آمدهاند ، تا سيّد ، عليه السّلام ، خود * چه فرمايد . پس چون اين تدبير بكردند و خواستند كه مرد بفرستند و إعلام بر پيغمبر كنند ، عليه السّلام ، عبد اللّه گفت : ما كه لشكر إسلامايم نه بكثرت و شوكت جنگ با كافران مىكنيم ، بلكه بقوّت دين و إسلام جنگ مىكنيم با ايشان ، اكنون چرا چندين تردّد مىكنيد ؟ برخيزيد تا برويم و با ايشان مصاف مىكنيم و جنگ مىكنيم تا آنگاه كه ما را بكشند و شهيد شويم ، يا بر ايشان غلبه و ظهور يابيم و ايشان را مخذول و مقهور گردانيم ، و هر كدام كه باشد نيكوست ما را . بعد از ان لشكر همه گفتند : بخداى كه عبد اللّه راست مىگويد ، پس از آن جايگاه برخاستند و قصد لشكر كفّار كردند . و چون به زمين بلقاء رسيدند جائى كه آن را مؤته گفتندى ، لشكر هرقل و ديگر عرب پيش ايشان باز آمدند ، و چون بهم رسيدند ، قلب بركشيدند و مصاف دادند و ميمنه و ميسره راست كردند .
چون زيد [ بن ] حارثه ، كه أمير لشكر إسلام بود ، علم پيغمبر ، عليه السّلام ، برگرفت و در پيش لشكر إسلام ايستاد ، و جنگ مىكردند
هامش
[ ( 1 - ) ] متن عربى ج 4 ص 16 و 17 : أن هرقل قد نزل مآب ، من ارض البلقاء ، فى مائة الف من الروم ، و انضم اليهم من لخم و جذام و القين و بهراء و بلى مائة الف منهم .