برگيريد و بر سر وى فرو كوبيد تا بيكبارگى از دست وى باز رهيم و صداع وى بكلّى از ما منقطع شد [ 1 ] . جهودى از ايشان گفت : * من برخيزم و اين كار بكنم ، آن بدبخت برخاست و سنگى بزرگ برگرفت و بسر آن بام شد كه سيّد ، عليه السّلام ، زير آن بام نشسته بود ، و خواست كه بر سر پيغمبر ، عليه السّلام ، فرو كوبد ، هم در حال جبرئيل ، عليه السّلام ، بيامد و گفت [ 2 ] :
يا رسول اللّه ، از اين جايگاه برخيز و باز مدينه رو ، كه يهود غدرى چنين خواهند كرد . و سيّد ، عليه السّلام ، پيش از آنكه آن يهودى سنگ از دست رها كردى ، بىآنكه أحوال با صحابهء خود بگفتى ، برخاست و باز مدينه آمد و خبر هيچ كس از صحابه نكرد كه با وى بودند . بعد از ساعتى أبو بكر و عمر و ديگر صحابه ، چون رسول ، عليه السّلام ، باز نديدند ، خاطر ايشان پراگنده شد و در تشويش افتادند و برخاستند و از بهر طلب كردن وى بيرون آمدند ، مردى را ديدند كه از مدينه مىآمد از وى باز پرسيدند ، گفتند [ 3 ] : سيّد را ، عليه السّلام ، نديدى ؟ گفت : من پيغمبر را ، عليه السّلام ، نزديك مدينه ديدم كه روى در مدينه داشت و مىرفت . أبو بكر و عمر و ديگر صحابه بشتافتند و چون به سيّد ، عليه السّلام ، رسيدند ، گفتند : يا رسول اللّه ، چه حالت افتاد كه از پيش يهود بيرون آمدى و ما را خبر نكردى ؟ سيّد ، عليه السّلام ، أحوال با ايشان بگفت كه ايشان سر چه داشتند و چه غدر خواستند كردن و جبرئيل ، عليه السّلام ، بيامد و مرا خبر داد . پس سيّد ، عليه السّلام ، بفرمود تا لشكر جمع كردند [ 4 ] و هر آن عدّه كه به كار مىبايست برگرفتند و بغزو بنى النّضير بيرون آمدند و قلعهء ايشان بحصار گرفتند و آن را حصار دادند . و قوم بنى النّضير حصارى محكم
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط و پا : شود . ايا : گردد .
[ ( 2 - ) ] متن عربى ج 3 ص 200 : فأتى رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم الخبر من السماء .
[ ( 3 - ) ] در اصل : گفت ، و بر طبق ايا ضبط شد .
[ ( 4 - ) ] ساير نسخ : جمع شدند .