گفت : خشم خداى سخت باد بر آن كس كه روى پيغمبر خود به خون بيالود .
و آن كس كه جراحت بر روى پيغمبر ، عليه السّلام ، كرده بود ، برادر سعد وقّاص [ بود ] نام وى عتبه ، و سعد وقّاص گفت : بر هيچ چيز چنان حريص نبودم كه بر قتل برادر خود ، از بهر آنكه وى چنان حركت كرده بود . چون سيّد ، عليه السّلام ، گفت : اشتدّ غضب اللّه على من دمّى وجه رسوله [ 1 ] ، مرا يقين شد كه برادر من عتبه بترين خلق است ، از بهر آنكه وى خداى و پيغمبر وى را دشمن مىدارد ، [ و ] هر كى خداى و پيغمبر او را دشمن دارند ، وى بترين خلق بود .
پس سيّد ، عليه السّلام ، همچنان بر كنار كوه برودخانه ايستاده بود كه جماعتى از كفّار بيامدند و قصد آن كردند كه بكوه بر روند [ و ] بالاى [ 2 ] كوه فروگيرند و نگذارند كه سيّد ، عليه السّلام ، و صحابه بكوه بروند .
سيّد ، عليه السّلام ، از آن سبب دلتنگ شد و دست بدعا برداشت و گفت :
أللّهمّ إنّه لا ينبغى لهم أن يعلونا [ 3 ] ،
گفت : بار خدايا ، سزاوار نبود كه كافران بالاتر از ما باشند ، بار خدايا ، تو ايشان را مگذار . پس عمر با جماعتى از مهاجر و أنصار برفتند و با ايشان مصاف دادند و ايشان بازگردانيدند و از خلف كوه دور كردند .
پس چون كافران پشت بدادند ، سيّد ، عليه السّلام ، بكوه بر بالا مىشد تا سنگى بزرگ پيش آمد و سيّد ، عليه السّلام ، * قصد آن كرد كه بر سر آن سنگ رود ، و دو زره داشت و نيز از آن جراحتها كه به وى رسيده بود و ضعفى در وى پيدا شده بود و نمىتوانست ، و طلحه ، رضى اللّه عنه ، برفت و دو تاى
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : وجه نبيه بالدم .
[ ( 2 - ) ] در اصل : بادى ، و از ايا نقل شد .
[ ( 3 - ) ] در اصل : اللهم لا لهم ان يعليها .